دکتور عبدالغفور آرزو
نیمنگاهی به کوچههای خالی دنیا
با بانوی فرهیختهی«کاخ بلند،» همهی فرهیختگان صاحبدل و صاحبدلان فرهیخته آشناییدارند. کاخ بلند، قامت استواری است در برهوت چالش های ژرف اجتماعی. کاخ بلند، فریاد با شکوه مداراست در پهنه دشت خشم عصبیت های تنگ و تاریک. از خالده فروغ میگویم؛ خاوندگار:
- قیام میترا
ـ پنجرهی بر فصل صاعقه
ـ عبور از قرن قابیل
ـ در خیابان های خواب و خاطره
ـ همیشه پنج عصر
ـ رمان پایان ناپذیریست گورستان
اینک این سخنور فرهیخته در «کوچههای خالی دنیا» قدم گذاشته؛ با 28 ترنّم تر و با طراوت. خالده با «تصادم آدینهها» سفر را آغاز میکند و با فریاد این که: «زمانه عکاس است»، از سکوّی سرود برسینهی سکوت پر میکشد و با فریاد خاموش چونان فروغ فرخ زاد تکرار مینماید:
«پرواز را به خاطر بسپار»
«کوچههای خالی دنیا» یأس نامهی نسلی است که در جدال سنّت و تجدد، ترنّم تنهایی را تکرار مینماید. تصادم سنّتهای سنگ شده و تجدد کاذب، جز یأس چه رهآوردی دارد؟ چنین فضایی در ذهن و ضمیر شاعر بدون ویزا گسترش یافته است. این پیام خاموش را در نخستین فریادش میتوان دید:
همیشه نـفـرت از زنـدگی و کینـه ز خـویش
تـو در تـقـابـل بــا کینـههـای بـزرگ شـدی
نمانده آدم ـ دور از تو ـ لیک باش به هوش
کــه در زمـانــهی بـوزینـههـا بـزرگ شـدی
در زمانهی «بوزینهها» - که جز «تقابل کینه» نوید و نوایی ندارد- چگونه نسلی که با «صداقت آیینهها» بزرگ شده است، میتواند در فضای زنگاری، آسمان آبی را سرود بسازد؟ زنگ تکرار شنبه، یکشنبه و دوشنبه، با «تصادم آدینهها» گره میخورد و بحران خزنده را در ضربان این «تصادم» میتوان احساسکرد؛ «تصادمی» که آیینه دار چگونگی «کوههای پیر و شبیخون بادها» ست:
ایـــن کـــوههـــای پــیـــر و شیـخـون بـــــادهــــا
از ســال هــــال دور در این جـــا مــهـــاجـــر انــــد
یعنی آنانی که متعلق به زمانهی او نیستند:
ایــن کــوههــای پــیـــر ســـراپـــای شــاعــرانـــد
از خــویش رستــه انـــد کـــه بـــا مـــا معـاصـرنــد
نه تنها کوههای پیر و شبیخون بادها با اسطوره پروری «سخنگوی «زمانهی بوزینهها»ی اند، بل:
در هــر زمــــانــــه صــاحــب حــرف آخـــرنــــد
شاعران از چنین دردی بر خود میپیچد و چهار فصل زندگیاش را، که جز پاییز هویتیندارد:
از چــار مصــراع تـــمـــام فـصــل هـــا تــنـــهــــا
پـــایــیــز مــی خـوانــد تـمــام فـصـل هــا را مـــاه؛
بر باد رفته میبیند. «باد» که نماد وزش و تداوم است، آیینه دار چنین یأسی است:
ای بــاد ای بــربـــاد رفــتــه مــویـــه کـن بـــامـــاه
***
ای بــــــاد ای نـــقـــــاشی بـــــی رنـــــگ آزادی
شاعر که موسیقی غمگین زمانه است، در عبور « هفته » های لبالب از «تصمیم های خام»، چون بیت آتش گرفته دردهای دود آلود را فوران میدهد:
ایــن روزهـــای هـفـتـــه فــقــط بـیت آتـشیم
آتـش بـغــیـــر دود چـــه مـــیآورد پــیـــام
با این درد و داغ سرود اشک های «حافظ» را سر میکشد:
حـافـظ! سـرود اشــک هــایــت را نــیوشــیـــدم
چـشـمـت شـدم کـشـتـی شـدم دریـا شــدم در تــو
و از قرنی که جز «بادهای برباد شده» نمادی ندارد، میگریزد و با «شاخ نبات قرن هشت» محشور میگردد:
گــرچــه مــنـم از بــادهــای عــاشـــق ایــن قــرن
شــاخ نــبــات قـــرن هـشـت امـــا شـــدم در تـــو
و با «صدای عشق» :
از صـــدای سـخــن عـشــق نــدیـــدم خــوشــتـــر
یــادگــاری کـــه دریــن گــنــبــد دوّار بــمــانــد
حافظ
از «دام بیداری»، رهایی مییابد و در فراسوی رؤیا ها، روایت شدن را مرور میکند:
دم مـــی زدم هـــر لــحــظــهی از دام بـــیــــداری
امـــا رهـــایــی یــافــتـــم رؤیـــا شـــدم در تــــو
در چنین فراسویی، فرصت تفأوول را مییابد و با زبان زمانه، فال تنهایی نسل گرفتار را در «شبیخون بادها» میبیند و تعبیر میکند:
در کـهـنـهگــاه زنــدگــی تمـثـال، تـنـهـایـیست
گــه مـیشــود شهـمـامـه گـه سلسال، تنهـاییست
پـــا مــیکـشــد از پـشــت وتــریــن زمــان امــــا
تـــا مـیگشــایــد از حقیقت بــال، تــنـهـایـیست
تــــا پـــلـــه پـــلـــه بشکـــنـــد گـیسوی رودابـــه
دربــام بــامِ شــاهـنــامـــه زال، تـنـهـــایـــیست
ایــن بــار از سیـمـایــی مــونــالــیــزه بــگــشودم
اشکـی و لبخندی؛ و دیـدم فـال، تــنــهـایــیست
«فال»، که با رنگ «تنهایی» آهنگ گرفته، بیانگر انزوایی است که برخرد نقّاد جمعی تحمیل شده است. عاشق این قرن:
گـر چــه منم از بــاغهــای عــاشــق ایــن قــرن
با واهمهی بادهای بربادرفته، در افسون اساطیر غرق میشود و غریو میگردد؛ و از «کوچههای خالی دنیا»، خطّ اسطورهپروری در ناخودآگاه خالده بارنگ «یارهای کهف»، « دل موسی»، «گریهی فرهاد»، «کیومرث»، «بکتاش»، «رابعه» ، «شهمامه و سلسال»، «رودابه و زال» اوج میگیرد تا این که «رمان مغلق صدسال تنهایی» را در چشمان گُرگرفتهی کسی مییابد. غزل «نرگسستان» نمایهای از گره افکنی رمانی است که پیرنگ آن «صد سال تنهایی» ست:
آمــدند ایـــن ســوی هستــی آبــرو شــان ریـخـت
دخـتــران عـشـق مـفـهـومـی سبــوشــان ریــخــت
آمـــدنــــد از قـــرنهـــای دور تـــــا ایـــن جــــا
قـــافــلـــه در قــافــلــه و جستجـو شـان ریــخــت
قافیه که «زنگ مطلب است»، در این غزل «بادهای برباد شده» را دوباره فرایاد میآورد و اندوهی سرکش و مستتر از «قرن چهارم» تا چهار سوق عصر شاعر، دامن کشان لفّ و نثر «درید و برید و شکست و به بست» را به تصویر میکشد:
نـــرگسستـان بـــــود در چشمــــان شــــان امـــــا
گــام بـــاران زمــانـه رنــگ و بــوشــان ریــخــت
رابـــعــــه بـــــا دوســتــانــش روح گــردیـــدنـــد
بـــازهـــم در جـسـم رؤیـــا آرزوشـــان ریــخــت
باز رفــتـــنـد و بـــــه ســـرمـــانـــدنـــد تــــــاجِ آه
تــا دل بـکـتـاش هــای شـهـر و کــوشـــان ریــخــت
بـــاز در حــمّـــام بــلــخ و کــابــل و هـــرجـــای
رگ رگِ ســر سـبـزِ سـر سبــزِ گـلـوشـان ریـخـت
هـر چــه مــیآمــد فــقـط قـــرن چــهــارم بــود
آن چــه کــه بــر قــرنهـای چـارسـوشـان ریـخت
شاعر که گویا در تمام لحظههای سرایش از «پشت میز ابرها»:
از پشت میز ابرها برکش حقیقت را
«در کهنهگاه زندگی» «تمثالی تنهایی» را تماشا میکند، سرانجام از «پنج عصر» میگذرد و «آه» میشود:
از پــنــج عـــصــر مــــیرســـم و آه مــیشـــــوم
تــا هــفــت هــم نـمـیرســم و مـــاه مــیشــــوم
در حالی که برلبانش «مصراع ساحل» جاری است و آشنا با «وزنهای سرکش»؛ قافیه قیافهی کلا سیکش را فرو مینهد و تمساح با ماه همزانو مینیشند، زیرا دیگر پای «سبکباران ساحلها» در میان نیست.آنی که «مصراع ساحلها» را تقطیع کرده است، با آهنگ (مفعول ـ فاعلات- مفاعیل ـ فاعلن)، دریا دل میشود و دل به دریا میزند و با «سلالهی تمساح» دوست!
وقـتـی کـــه در زمــیـنــهی دریـــا زمــــان زنــــم
پـس دوســت بـــا سـلالهی تــمـسـاح مــیشــــوم
چنین دوستی که بَرَی «از خلاف آمد عادت» نیست، چگونگی بیان را با کژتابی پیج و تاب میدهد که در مقامش خالی از زیبایی نیست.
شگفتا! هنگامی که شاعر از «مصراع ساحلها» عبور میکند، آهنگ تمساح شدن در جانش جان میگیرد، باز «سرگشتهگی» به سراغش میآید. باد، پاییز، کوچه، ماه، میز، تصادم از پسکوچههای چند غزل عبور مینمایند و در آبشخور «شعور سرگشته»، هیاهویی دیگر برپا میکنند:
تــو گـفـتـه بــودی بــادم حـضــور ســرگــشـتــه
کــه مــیوزم هــمــهاش از شــعــور ســرگـشــتــه
تــو گـفـتـه بــودی شــبهـای تــنـگ پـایـیـزی
کــه کوچه کــوچــه پُـر است از عبـور سرگشته
کـتـاب ماه کــه بـــر مــیــز آســمـان بـــاز است
مـــرور مــیکـنـمـش گـــر مــــرور ســرگـشــتـه
هـمـیـشـه زخــــم بـــر انــدام ســرد خــود دارم
مـن و تـصـادم مــن بـــا قــبــور ســـرگــشــتــه
این سرگشتهگی- که سرگذشت زمانهی اوست- با شعر بلند «از گذشته میآمد» گره میخورد و تداوم مییابد.
شاعر در این سروده از حال به گذشته پر میکشد و ناهنجاریهای حال را گویا با هنجارهای بهینهی گذشته میخواهد کم رنگ نماید. میخواهد به هموطنانش بگوید که با «صداقت آیینهها بزرگ» شده اند. اگر امروز پتک بر آیینه میکوبند و جز شکستن تنَنَا یا هویی طنین نمیافکند، فرهنگ و تمدن دیرینهسال چنان آیینه پروری نموده، که آهنگ یاسایی و یرغویی «زمانهی بوزینهها» نمیتواند بر آن خدشه وارد نماید:
از گــذشــتــه مــیآمـــد آمـــدن بـهـایــش بـــود
رودکـی حـضـورش بــود رابــعــه صفـایش بــــود
با چنین طلیعه و طلوعی به آیینهداری حضور تاریخی فردوسی ، بوعلی، باربد ونکیسا میپردازد. از داریوش میگوید و تختگاه جمشید. از چشمانی میگوید که از درد لبریز است و شعر حافظ قطره قطره بر گونه هایش میلغزد:
از گــذشـتــه مــیآمـــد درد بـــــود یــــا آتـــش
حـافـظ اشـک هـایـش بـود کـاین همه رهایش بود
شـعـر بــود یــا تــاریــخ، درد بـــود یــا فــرهـنــگ
بـیهـقـی رگـانـش بـــود مــثــنــوی ثــنـایـش بــود
آری! بانوی کاخ بلند، از بیهقی میگوید، آنی که گفته است:
«حسنک وزیر را مادری بود سخت جگر آور»
از مولوی میگوید؛ و از نی و نوای بزرگ عارف زمان و زمانهها میشنود:
«حـــق نــشــایــد گـــفــت جــــز زیـــر لــحـــاف»
در ایــن حـــال و هـــوای مــتـــنــاقـــض نــمـــا:
هــم مــدرن مـــیپـیـمــود کـوچـه هـای هستـی را
هـم گـذشـتهگــی مــیکــرد نــای همنوایش بـود
در مفصل جدال سنّت و تجدد، جای نماز عشق را میگشاید:
دست عشق میافروخت پخته میشد و مـیساخت
در نــمـــاز آزادی مـــولــــوی دعـــایـــش بــــود
کـم تــریــن تـخیّـل بــود بـیکـران تـریـن پل بـود
عـاشـقـانــه مـیجـوشـیـد شـمـسهـای هایش بـود
شهود شاعرانه -در لحظهای که تجدد به نفع سنّت به حراج گذاشته میشود- معرفت عاشقانه را با رنگ مدارا در «نماز آزادی» زمزمه مینماید . های و هوی عاشقانهی «شمس» چنین اندیشهیی را در نیمهیی پنهانش شیرازه نموده است؛ اندیشهیی که سرشار از امید است. غزل «دریا مینوازد پیانو» چنین پیامی را دریچه میسازد:
گـــوش کـــن دریــــا پـــیــانــو مـــی نـــــــوازد
عـشــق خــود را بــا «تــو» «در تـــو» مـــی نـــوازد
دریا نیز غم پنهان دارد. غم جانکاهش را با نوشدارویی شکیبایی در هم میآمیزد تا اندکی بیاساید و بتواند با تحمل و تأمل نسیان را تبدیل به نیسان نماید:
تـــا غــمــت را بـــا فــــرامــــوشـــی بــنــوشـــی
گــــوش کـــن دریــــا پـــیــانــــو مـــینـــــوازد
در چنین عشق و تلاطمی، شاعر خود را در دل دریایی چالشها چون «قو»یی میبیند کــه جـــز تــرنّــم «تــنـهـایــی»، آوایـــی نـــدارد.
تــنـهــاییام دگـــر هــمــه جـــا را گــرفـتـه است
شــرق و شـمـال و قـبـلــهی مـــا را گــرفـتــه است
و ذهنش با پرسشهای بی پاسخ تبدیل به علامت سوالیه میگردد. این علامت بزرگ، بزرگ میشود تا آن جایی که ذهنش جز پرسش پرِّشی ندارد. یکباره برهمهی علامتها چلیپا میکشد و باگفتن «نه»! نهیبش اوج میگیرد:
دیـوانـه در نـگـاه تــو دیــوانــه ست
از دیــد خـــویش لیک فـرزانــه ست
هـــر چنـد مــیزنـندش مـغــرور ست
هــــر چـنـد مـیکشـنـدش پـروانــه ست
دیـــوانـــــه آشــنـــا نیست بــــا آری!
یک واژه می شناسـد امّـــا نـــــه ست
با چنین سوختن و غروری هویت تاریخی سرزمینش را با واقعیت درد ناکی در هم میآمیزد که خفتگان نیز اندکی پهلو میگردانند:
مـا آن کــتــابــخــانـــهی مــشــهـور مــشـرقــیــم
در مـــا هــمــاره چــشــم سـحــر خــیـز مـیرسـد
امــــا بـــرای ســوخــتــن جـــلـــد جــلـــدمــــان
امــــروز نــیــز لــشـکــر چــنــگــیـز مــی رســـد
شاعر با درنگ بر این واقعیت تاریخی، از زوزهی سرما و هیاهوی برفکوچهای مستمر تجاوز، به گونهیی دیگری پنجرهی سخن را میگشاید. از«غرور آدم برفی» میگوید. این آدم برفی درشهود شاعرانگی شاعر هویّت زنانه دارد:
غــرور آدم بــرفـــی شــکــفـتـه درتـنـی از بــرف
نـشـستـه در تــمـام عــمــر در پـیــرامـنـی از بــرف
شــباهـت هــــای بسیارنــــد بین مـــن و او امـــا
فقط یک فرق ، من از خاک هستم او زنـی از بـرف
وای! تاریخ مذکّر با چه نمایهای تبدیل به نماد شده است؟ در سیر تاریخ زن در حصار یخ زدهگی و انجماد محصور بوده؛ شاعر با چنین فراستی «من» انسانی خود را در برابر تفکیک های جنسیتی قرار میدهد و از دل این تناظر، منظرهای را برمیکشد که خشم توأم با ترحّم فواره میزند:
تـمـام هـسـت و بـــود مــن هــوای نــیـروانــایـــی
تـمام هـسـت و بــود اوسـت مـیـدانی منی از بــرف
مــن او هــر دو مـی میـریــم یــک صـبـح زمستـانی
مـن از بــیآفـتـابـی او بــه پـشـت روزنـی از بــرف
اگر آدم برفی پشت به روزنی از برف دارد و یخ زده است، مَنَ شاعرانگی با آن که از بیآفتابی رنج میبرد، ولی جاری است:
دریــــچـــه نــیـســت مـــنــــم دریـا ست
ســکــوت نـــیـســت هــمــش غوغـا ست
از آن جایی که تقارن توأم با تقابل، هویت فرهنگی دهکدهی جهانی است، شاعر از مرزهای سیاسی عبور میکند و دنیا را به هویت رسانهیی در خویشتن خویش میبیند:
هــمـیشـــــه مـــینـــگـــــرد درخــــویـــــش
رســــانــــهیـــــی را کـــــــه دنــــیـاســـــت
در این رسانه، همهی ارزشها باژگون شده است:
دریـــن رســــانــــــه نــــــه بـلــــقـیـســی ســــت
نـــــه شـــهــــر ســـبـــز ســـبــا بــــرجـــاســــت
نـــــه مــــریـــمـــیســـت کــه مـــاه آیـــــد
نـــــه آســمـــانـــــی نـــــــی عـیـســـاســـــت
نـــــه لــــورکـــــاســـت نــــــه غـــرنــــاطـــه
نـــــه ســـنــــگ گــــور غـــــزل پـــیـــداســـت
شاعر که از این واژگونگی رنج میبرد، شرق و غرب تهی از عشق را برنمیتابد؛ و با نوستالژی شگفت سر بر زانو میگذارد و آهسته زمزمه میکند:
و عــــصـــــر مـــجــــنـــون دیـــگــــر نیســـت
وگـــــر نــــــه در ایــــن مـــن لــــیـــــلاســـت
آری! در دنیایی مدرن و مدرنیسم دیگر مجنون نمیتواند فریاد بزند:
«عشق ست خلاصه ی وجودم»
نظامی
لیلایِ بالقوه در مَنَ شاعر به سرایش «منظومههای وارون» میپردازد و به انتظار لحظهی عبور از حصار «مدرن» و قدم نهادن به جغرافیای «پست مدرن»، دقیقه شماری میکند. گویا در این جغرافیا، «عصر مجنون» به گونهیی دیگر تکرار خواهد شد:
مـدرن گـشـتم و مــاه دگـــر شـــد از مــن عـشــق
کــنــون کــه پـســت مـدرنـم دل دگـــرگــونـــم
چنین چشم اندازی است که «هوای حادثه» را شیرازه میبندد:
زمـیـن کــه خــونـیــن شـد غـرق در دلــش بــودم
هــوای حــادثــه در مــن چــه نــاگــهــان افــتــاد
چــو مــاهـیــی کــه ز جــوبــار وارهی وتــریــن
هـبــوط کـــرد بـــه دریـــای بــیکـــران افــتـــاد
اگر «ماهیی» از «وارهی وترین»، از آکواریوم هبوط کند و «به دریای بیکران» متّصل گردد، چنین حادثهی آبستن تلاطمی به وسعت جاری شدن است. از آن جایی که حادثه، منطق مبتنی بر سیر علت و معلول ندارد، نگاه شاعر بر واژهی «ابتذال» خیره میگردد:
در جسـم رودهــای زمـــان ابــتـــذال ریخت
آب غــــزلســـرای مــــرا تــــا خــــدا ببــر
یعنی برای رهایی از «ابتذال» دامنگیر، اراده را نردبان نیایش میسازد:
ای زنـــدگــی صــدای مـــرا تــــا خــــدا بـــبـــر
روح تــــرانـــــههــــای مـــرا تــــا خـــدا بـــبـــر
او هـــم ربــــاب چـشـم مـــرا پس زد و شـکـست
آهــنــگ رشــکهــــای مــرا تـــا خـــدا بـــبـــر
با چنین نیایشی پای «در متن گورستان» میگذارد:
در مـتـن گــورستــان چــسـان پـیدا کـنم خود را
متـنـیست نـــاپــیـــدا و نــاپـیــدا کـنــم خــود را
یعنی یأس چنان برجان شاعر خیمه میزند که دیگر نمیتواند به جاری بودن زندگی دل ببندد. اما در این متن خاموش، بازهم جای چخیدن هست:
ایــن مـتـن، خـامـوشست بی هوشست تا امروز
فــردا شــود فــریــاد، اگــر فــردا کــنــم خــود را
مَنَ ز نانگی شاعر که دگردیسی را در واقعیت تاریخ مذکّر نتوانسته است تجربه کند و بازیابد، بر آنست که رؤیاهای خاموش خود را در «متن به هم خورده» محقق سازد:
آدم نـمـیمـانــم در ایــن مـتــن بــه هــم خــورده
امـــا هـــوایـــم است کـــه حــوا کــنــم خــود را
و جاودانگی را «شمس» آسا در «خط سوم» می بیند:
«آن خطاط سه گونه خط نوشتی
یکی او خواندی لاغیر
یکی هم او خواندی هم غیر
یکی نه او خواندی و نه غیر
آن خط سوم منم»
این جوهرهی معرفت عارفانهی دینی که سرشار از اومانیسم استعلایی است «در متن گورستان»، آتش هرگز نمیرد را، با ترنمّی دیگر بر میافروزد:
شـایــد نـگــارش یــافــتــه ایـــن بـــا خــط ســوم
مـیخـوانمش گـاهـی کــه نــامـیـرا کـنـم خـود را
در «قاف چشم» شاعر عنقایی پر میکشد که با «دستان بهم ریختهی دریا» رؤیاهای خواب آلوده و خواب های رؤیایی را به گونهای ورق ورق میکند که جز رؤیا در این متن بهم خوردهی خاموش، چیزی باقی نمیماند:
گـرچــه رؤیــایـیـم رؤیـا مــیبـیـنـیـم بــه خــواب
پشت در پشت ز رؤیــایــیــم خــــود رؤیـــایــیــم
شاعر که فرزند مرحلهیگذار است؛ همهی چالشهای این مرحله با دو نکتهی شگفت، در شهود شاعرانگیاش تحمیل میگردد:
1ـ ماچو دستان به هم ریختهی دریاییم
2ـ عصر فریاد برافراشتن دریاهاست
میداند که دیگر در «مصراع ساحل»ها نمیتواند «وزن های سرکش» را بگنجاند. «دویدن روز» را با آزمون دیگری شیرازه مینماید:
زنی در تصویر
آتش زنی در دست
می پخت
فردای فرزندانش را
* *
پس از آن در تصویر
میدیدم زنی را
که دریچه نبود
خالی شده بود
کوچهی دلش از هیاهو
در بی خودی
با خودش سخن می گفت
در بی خودی
چگونه چنین اندیشهی را میتوان در قاموس افاعیل مکرر و محصور پروراند؟ تردیدی نیست که پهنه دشت شعر کلاسیک فراتر ازین را نیز فریاد زده است، با آنهم باید پذیرفت:
ـ عصر مجنون شدن دیگر نیست
ـ عصر فریاد برافراشتن دریا هاست
و سخن را به گونهای دیگر باید آراست. «آوازهایسیید»، پاسخی در خور واقعیت کژتابیهای زمانه است؛ کژتابیهایی که جز با «بیخودی» نمیتواند «هویت از دست رفتهاش را» بازیابد. در حالی که شاعر با «هویت از دست رفته» انسان دست به گریبان است:
بــــیهـــــراس از چـــهـــــار ســــوی خــــویش
چــیــن بــر جـبـیــن کـــوچــــههــــا مــــی آورد
و «با لحاف شکاف شکاف باد»، هویت بر باد شدهی انسان را در واژهی هویتکُش هیرویین میبیند؛ و با خشم فروخورده فریاد میزند: «هیچ!»:
نمی دانم
چه کسی میداند
نمیدانم
من که میدانم
* * *
آنچه میداند این حقیقت است که: «زمانه عکاس است»:
عکاس است
زمانه
بر میدارد
بیتابانه
عکس روز را
سپید و سیاه
* * *
آری! آری!
زمانه عکاس است
تا بی کرانه
یعنی تاریخ که چگونه داستان شدن انسان است، ارزشها را به گونهای داوری میکند که هرگز خدشه نمیپذیرد. با چنین ضرباهنگی «کوچههای خالی دنیا» به انتها میرسد، و روح آفرینشگری در فراسوی ذهن و زبان خالده در خلجان است؛ و دوستداران شعرش در آستانهی سفینهی دیگر.
چنین بادا!
3/حوت.1388 خورشیدی