نگاه تازه

شكست، مستي باران سكوتَ پنجره را

به رنگ باور دريا كشيد منظره را

كمندَ زلف تو بر عرش عشق مي‌پيچد

مگو فسانه‌ي زال و فسون كنگره را

به اشكَ ناله شباهنگَ دل شباهنگام

نوشت قصّه‌ي جانسوز شمع و شب پره را

شبي كه مرثيه پرداز مرگ قو، موج است

غريو باد ببندد نفير زنجره را

مرا به ميمنه‌ي سبزَ عشق پيوندي است

كه عقل سرخ نداند رموز ميسره را

دگر صداي «سرآهنگَ» دل نمي‌آيد

چگونه پير خرابات بسته حنجره را

مجازَ گوهر عشق است رمز لم يزلي

نگر به چشم حقيقت ظهور قنطره را

نگاه تازه دهد موج واژه را مستی

ببین به اوج تلاطم، سرایش سره را

شب است و قصّه‌ی دل ناتمام می‌ماند

بیار شاهد و شمع و شراب و شبچره را

پُر از تبسّم عشق است تا مشاعر شوق

سرشک ناله به یاد آورد مشاعره را

شب است و قصّه‌ی دل را ورق ورق کردم

چگونه باز نگارم، چگونه خاطره را

درخت تشنه دعا می‌کند تمام فصول:

و بادَ خیره برد ابر های باکره را

به بوم هندسه‌ی سرنوشت گردابی

چگونه کلک مقدّر کشید دایره را

جنون مزرع شعرم هرس نمی‌خواهد

به ذوق سبز تنوّع نگر گل و تره را

اگر ترانه‌ی تر می‌تراود از طبعم

شکست، مستی باران سکوت پنجره را

25/11 1391= 14فبروری2013

تاجیکستان/ دوشنبه