دریچه‌یی به قلمرو امیر خسرو

حمدِ خداوند سرایم نخست       تا شود این نامه به نامش دُرُست


                                              دریچه‌یی به قلمرو امیر خسرو


فرهيختگان گرامي


دانشمندان ورجاوند


خانم ها و آقايان


سلامي چو بوي خوش آشنايي


       اجازه بدهيد با صفا و ستايش فرهنگي از برگزاركنندگان اين همايش با شكوه صميمانه سپاسگزاري نمايم. تجليل از حضرت امير خسرو دهلوي در فرارودان، در شهر زيباي دوشنبه، به معناي تجليل از حوزه‌ي بزرگ فرهنگي و تمدني است؛ حوزه‌يي كه روزگاري از كاشغر تا بحيره‌ي سياه، از خراسان بزرگ تا جنوب و شرق آسيا گسترده بوده است. در چنين جغرافيايي، همزباني راز همدلي بوده؛ و همدلي رمز سطوت و جلال زبان مشترك؛ زباني كه گاه پارسي خوانندش و گاه دري و گاه تاجيكي:


سه نگردد بريشم ار او را           پرنيان خواني و حرير و پرند


        يكي از بزرگاني كه با اين زبان فرهنگساز و مدنيت پرور، عشق آفريني نموده است، حضرت امير خسرو  است.


خانم ها و آقايان


      سخن گفتن در پيرامون اشعار و آثار امير خسرو  در زماني اندك، نه ممكن است و نه مقدور،    به‌وي‍ژه اينكه پژوهشگران پيشكسوت، چنان در قلمرو امير خسرو تحقيق و تتبع نموده اند، كه به آساني   نمي‌توان سخني تازه و نو آيين گفت، اما:


صد سال مي‌توان سخن از زلف يار گفت   


در بند آن مباش كه مضمون نمانده است


       امير خسرو، شاعر و عارف شهير قرن هشتم است. از 651 هـ.ق تا  725 هـ.ق دفتر زندگي را با آفرينشگري سپري مي‌نمايد. آثار گرانسنگ امير خسرو چنان «شهره‌ي شهر است به عشق ورزيدن»، كه نياز به معرفي ندارد. اما اينكه گاه بلخي اش خوانند و گاه دهلوي اش، نياز به درنگ دارد.


            در اين هيچ شكي نيست كه امير خسرو از قبيله‌ي لاچين است و زادگاه پدر و پدرانش ام لبلاد بلخ. اگر فتنه‌ي چنگيز بروز نمي‌نمود، هرگز پدر امير خسرو يعني سيف الدين محمود از زادگاهش به شبه قاره هجرت نمي‌نمود و در «پتياله»ي هند سكناگزين نمي‌شد. همه‌ي آثار شخصيت هاي مطرح و وزمين در سير تاريخ چونان: دولتشاه سمرقندي، قاسم هندوشاه فرشته، امين احمد رازي، كهزاد، حبيبي، دهخدا و غيره بر اين واقعيت انكار ناپذير صحّه گذاشته اند. يعني پدر امير خسرو از بلخ است و مادرش از پتياله.  بنا بر اين، اگر امير خسرو را بلخي بخوانيم، سخني به گزاف و دور از واقعيت نگفته ايم. اما واقعيت اين است كه زادگاه امير خسرو، «پتياله» است؛ و بار ها خويشتن را «ترك هندوستاني» خوانده است. يعني خط اتّصال دو حوزه‌ي تمدني اوستايي و ويدي است. با زبان و فرهنگ نياكان در شبه قاره، راه روشن خواجه عبدالله انصاري، سنايي، رودكي، ابن سينا، دقيقي، فردوسي، جامي، نظامي، سعدي و حافظ را تداوم مي‌دهد؛ و با داده هاي فرهنگ شبه قاره، درخت ستوار ثقافت خراساني را رنگ و آهنگِ نوين مي‌بخشد. فراموش نبايد كرد، كه مرز هاي سياسي در آن روزگاران به گونه‌يي امروز، اين قدر متصلّب نبوده است. در هر كجا كه زمينه‌ي زندگي و فرهنگپروري مساعد بوده، دانشمندان بدان سو مي‌شتافتند. از اين جهت اصرار بر صدور شناسنامه‌ي سياسي به شاعران، دانشمندان و عارفان حوزه‌ي فرهنگ و تمدن مشترك تا اوايل قرن بيست، امري سخته و مطابق به واقع نيست. البته فرهنگيان را با فراورده هاي فرهنگي شان بايد شناخت. شناسنامه‌ي يك فرهنگي، فرهنگ و فراست اوست.


امیر خسرو به دلیل؛


-         آشنایی دقیقش با زبان های فارسی دری، ترکی، عربی و هندی(سانسکریت)؛


-         سرایش به دو زبان فارسی دری و هندی؛


-         آمیزش هنرمندانه و خلاق موسیقی هندی و خراسانی


دارای شخصیتی است، که ویژگی های فرهنگی جغرافیای تمدن مشترک را به خوبی آینه‌داری می‌نماید؛ و بهترین مثال و مظهر جغرافیای تمدنی ایران تاریخی و شبه قاره است.


دوستان گرامي


       اگر از نسب و چگونگي انتساب امير خسرو به بلخ و دهلي بگذريم، از اين نمي‌توان گذشت كه كاخ زرنگار ادبي هند، داراي چهار ستونِ ستوار است: امير خسرو، بيدل، غالب و اقبال.  امير خسرو با توجه به علاقه اش به غزل هاي لطيف و ناب شيخ اجل سعدي، متّصف به «سعدي هند» است. اين طوطي شكر شكن هندوستان با صراحت اعلام نموده است:


جلد سخنم دارد، شيرازه‌ي شيرازي


از همين نكته مي‌توان استنباط كرد كه امير خسرو، سبك و انداز سخنش را «عراقي» مي‌داند. به واقع نيز سبك امير خسرو عراقي است. آناني كه به دليل عدم تأمل  به نقش بسامد ها در شناخت و تعيين سبك ها، امير خسرو را از پيشكسوتان سبك هندي دانسته اند، باور سخته‌يي را ارائه نكرده اند. امير خسرو باده‌ي غزل را به آهنگ شيخ اجل سعدي در پيمانه ريخته است و در قصيده به رضی الدین نیشابوری، انوري و كمال الدين اسماعيل توجه ويژه داشته است. مستي عارفانه اش در موعظه و حكمت، نسب به سنايي و خاقاني مي‌رساند، در پرداخت خمسه، مراد و مقتدايش حكيم نظامي گنجوي است:


نظامي كه استاد اين فن وي است


در اين بزمگه شمع روشن وي است


ز ويرانه‌ي گنجه شد گنج سنج


رسانيد گنجِ سخن را به پنج


سبك همه‌ي اين بزرگان، سبك عراقي است؛ و شاهكار امير خسرو، غزل هاي عارفانه اش:


نمی‌دا نم چه منزل بود شب جايي که من بودم

بهــرسو رقص بسمل بود شب جايي که من بودم

پري پيكر نگاري، سرو قدّي، لاله رخساري

سراپا آفت دل بود شب جايي كه من بودم

رقيبان گوش بر آواز و او در ناز و من ترسان

سخن گفتن چه مشكل بود شب جايي كه من بودم

خدا خود مير مجلس بود اندر لامكان خسرو

محمد شمع محفل بود شب جايي كه من بودم

        شكي نيست كه لحن امير خسرو مشحون و مملو از بازتاب هاي دو جغرافياي فرهنگي، دو محيط اجتماعي متمايز است.  تركيب هاي تازه و انديشه هاي نو به سخنانش فضاي تازه بخشيده است، اما اين به معناي آن نيست كه سروده هاي امير خسرو، نشان دهنده‌ي مرحله‌ي تحوّل از سبك عراقي به سبك هندي است.


       دكتور شفيعي كدكني با توجه به چنين جدالي است كه مي‌گويد: « تمام نزاع هايي كه سبك نشناسان معاصر دارند؛ و يكي مي‌گويد سبك هندي از خاقاني شروع مي‌شود، يكي مي‌گويد از فغاني؛ و ديگري مي‌گويد از رودكي، همه نتيجه‌يي بي اطلاعي از همين مسأله‌ي فركانس يا بسامد هاي سبكي است.»


خانم ها و آقايان


     به باور من، امير خسرو مقلّدي مبدع است. ترديدي نيست كه در بسا از عرصه هاي سخن، پاي در جاي پاي بزرگان پيشكسوت نهاده و از خرمن سنايي، خاقاني، نظامي، سعدي و غيره خوشه چيني نموده است؛ و به آهنگ و طرز حكيم نظامي باده در پيمانه ريخته است.  با همه‌ي اين واقعيت، تنور طبع امير خسرو ناني تازه به ارمغان آورده است، كه سخت مطبوع، با مزه و لذيذ است.


       از آنجايي كه لحن، چكيده‌ي رواني سبك است. سبك و لحن اميرخسرو – كه ماحصل تجارب شهودي شاعرانه‌ و محیط اجتماعی و فرهنگی اوست- ترسيم كننده‌ي فضا و فرازي نو و نوآيين است. از همين منظر است، اگر شيفته‌ي سعدي است، وامي بزرگ بر گردن حافظ دارد. اگر شاگرد نظامي است، مولانا جامي با «هفت اورنگش» ستايشگر امير خسرو است.


استادان گرامي


دانش پژوهان ورجاوند


       خاوندگار بلخ حضرت مولانا جلال الدين مي‌فرمايد:


اين علم موسیقي بَرِ من چون شهادت است


چون مؤمنم شهادت ايمانم آرزوست


صاحب «كشف المحجوب» باور داردكه: « هر كه مي‌گويد مرا به الحان و اصوات و مزامير خوش نيست، يا دروغ مي‌گويد، يا نفاق مي‌كند و يا حس ندارد؛ و از گروه مردمان و ستوران بيرون باشد.»


اين سخن ابن راوندي (وفات: 245 هـ) نيز مايه‌ي تازگي روح و روان است: « فقيهان در روا بودن موسيقي اختلاف كرده اند. من با هر دو گروه مخالفت كرده مي‌گويم: شنيدن موسيقي واجب است.»


در فراست و فهم امير خسرو، موسيقي با فلسفه‌ي وجودي انسان پيوندي ماورايي دارد.


        به بيان ديگر، امير خسرو باور دارد كه در مشيّت الهي، موسيقي عامل امتزاج «نفختَ فيهِ مِن روحي» با «صلصال كالفخّار» است:


آن روز كه روح پاك آدم به بدن


گفتند درآ، نمي شد از ترس به تن


خواندند فرشتگان به لحنِ داوود


در تن درآ، درآ، درآ اندر تن


       مي‌خواهم با بيان اين مقدمه وگشودن اين دريچه بگويم، يكي از عوامل موج و اوج سروده هاي امير خسرو، آشنايي او با موسيقي خراساني و هندي است. تبحّر او در موسيقي سبب گرديده تا  با خلاقيت تمام موسيقي خراساني و هندي را در هم آميزد.  قول و غزل، ترنّم و ترانه را با موسیقی آشنا سازد؛ و تپش هاي شهودي را با ضربان موسيقي توأمان نمايد؛ و مكتبي را به يادگار بگذارد، كه اصحاب سخن و سرود ستايشگر آنند. اين آميزش زبان هندي و دري؛ و ملمّع سازی های اميرخسرو، زمينه ساز شكل‌گيري و ايجاد زبان اردو است؛ و اين يكي از ابعاد شخصيت امير خسرو است. بحق امير خسرو نخستين سخنوري است كه براي اولین بار الفاظ و امثال و اوزان عروضی فارسی دري را وارد زبان هندی کرده است. (قولي است كه جملگي بر آنند) .

دوستان گرامي             

 سريان و جريان موسيقي در قلمرو امير خسرو، دو وجه دارد: 

الف) وجه عرفاني


ب) وجه هنري


همان‌گونه كه مي‌دانيد امير خسرو ازمريدان و شاگردان شیخ نظام‌الدین محمد بن احمد هلوی معروف به نظام الدين اولیاء است؛ و از پيروان و سرآمدان سلسله‌ي جليله‌ي چشتيه. 


       همه‌ي محققان و صاحبدلان مي‌دانند كه حضرت نظام الدين او لياء نسبت به امير خسرو علاقه‌ي خاص داشته است، و رابطه‌ي باطني اش با امير خسرو  به حدّي بوده، كه با تمام مواجيدش گفته است: « روز قيامت از هر كس خواهند پرسيد، چه آورده اي؟ چون از من بپرسند خواهم گفت: سوز سينه‌ي اين «تُرك» را آورده ام، الهي مرا به سوز سينه‌ي اين ترك ببخش! »؛ و به تكرار گفته است: «اي تُرك! من از وجود خود برنجم ليكن از تو نرنجم.»؛  و نيز فرموده است:


«گر براي تَركَ تُركم ارّه بر تارِك نهند


تَركَ تارِك گيرم و اما نگيرم تَركَ تُرك»


و حتي گفته است: « اگر درشرع مقدس جایز بود، وصیّت می‌کردم امیر خسرو را درقبر من دفن کنند تا هر دو در یکجا باشیم.» ؛ و بار ها فرموده است كه: « امير خسرو، صاحب اسرار من است و من بی او قدم به بهشت ننهم.»


خانم ها و آقايان


موسيقي، در سير و سلوك سلسله‌ي چشتيه، نقشي محوري داشته است. مايه‌ي فتوح و تازگي روح اين سلسله‌ي بزرگ عرفاني است. براي اينكه اين سلسله بتواند با برهمناني که درمعابد شان «بَجَن» می‌خوانند، رقابت نماید، امير خسرو «قوالي» را وارد خانقاه و مدار سلوك سلسله‌ي چشتيه مي‌نمايد. اين انگيزه‌ي معرفتي و عامل تطهير روان سالكان، در موسيقي كلاسيك فصلي شور انگيز مي‌گشايد. اين شور شهودي و «شعور نبوّت» است كه امير خسرو را قادر مي‌سازد تا 13 پرده و نغمه را ابداع نمايد.؛ و با آميختن راگ هاي هندي با مقامات خراساني مبانيِ را پي افكند كه به قول دانشمند و سیاست مدار فقيد هند، جواهر لعل نهرو، اين موسيقي است كه «هند، افغانستان، تركستان و آسياي ميانه را بهم ارتباطي ناگسستني مي‌دهد.»

سرتاج موسيقي شرق روانشاد استاد محمد حسین سرآهنگ در رسا له‌ي معروف «قانون طرب» نوشته است: « امیرخسرو ( رح) به اختراعاتی دست زد و مبانی و اساساتی را روی کارآورد که مایه‌ي اعجاب استادان فن گردید و «نایک گوپال»، با آن قدرت علمی که درموسیقی داشت، در برابر این همه لیاقت حضرت خسرو سر تعظیم و تکریم فرود آورد؛ و تا زنده بود از افضال صحبت شان بهره ها برد. »  علامه شبلي نعماني را نيز چنين باوري است. نعماني باور دارد: « از ششصد سال به اين طرف در هند همپايه‌ي امير خسرو در موسيقي کسی پيدا نشده است.»

 

فرهيختگان گرامي

             همان گونه كه مي‌دانيد، افراط گرايي و اكستريميزم در حوزه‌ي درون ديني و برون ديني، مصيبتي است بزرگ. به باور من در حوزه‌ي درون ديني، هيچ راهكار و راه حلي جز فربه ساختن معرفت عارفانه‌ي ديني نيست. گوهر معرفت عارفانه، مروّت و مداراست. نفي خشونت و ترويج محبت، پيام همه‌ي عارفان عالم است:

از محبت خار ها گل مي‌شود

 از چنين چشمندازي بايد به امير خسرو پرداخت. امير خسرو صداي بلند همگرايي و دگرپذيري در سير قرون متوالي است. معرفت عارفانه، راز زندگيِ متديّنانه در اوج جريان سازي مدرنيسم و مدرنيته است. اين صدا و پيام مردم افغانستان است.

ملت فرهنگپرور و مدنيت ساز افغانستان، در آتش افراط گرايي و  دهشت اكستريميزم مي‌سوزند. اطمينان دارم  همه‌ي فرهيختگان صاحبدل به خاطر صلح و ثبات در منطقه و جهان، به خاطر نجات انسان، معرفت عارفانه را تبديل به جريان بزرگ خواهند نمود. صدا و صفير ابن عربي، عطار، خواجه عبدالله انصاري، مولانا جلال الدين بلخي، عين القضات همداني، احمد غزالي،  امير خسرو بلخي ثم دهلوي، بيدل، همه و همه عارفان شاعر و شاعران عارف پاسخي است به افراط گرایی و خشونتي كه صلح و ثبات را در منطقه و جهان به آتش كشيده است.

فرهيختگان صاحبدل

صاحبدلان فرهيخته

اجازه بدهيد با خوانش يكي از مشهور ترين غزل هاي سلطان المشايخ حضرت امير خسرو (رح)

 بر سطر سخنانم نقطه‌ي پايان بگذارم:

ستمِ شتا كشيدم كه بهار خواهي آمد

خُم مي ذخيره كردم كه بكار خواهي آمد

همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر سنگ

به اميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد

كششي كه عشق دارد نگذاردت بدينسان

به جنازه گر نيايي به مزار خواهي آمد

به منجمي بگفتم كه ببين طالعم گفت:

به سرت زچرخ دوران غم يار خواهي آمد

به لبم رسيده جانم تو بيا كه زنده مانم

پس از آن كه من نمانم به چه كار خواهي آمد

به يك آمدن ربودي دل و دين و صبر خسرو

چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد

 

تا درودي ديگر بدرود

چهل سالگی حزب نهضت اسلامی تاجیکستان

فرهیختگان گرامی
اين سخنان در همايشي ايراد گرديد، كه به مناسبت چهل سالگي حزب نهضت اسلامي تاجيكستان در شهر دوشنبه برگزار شده بود. از آنجایی که مباحثی در حوزه ی معرفت دینی است ، شاید فرهیختگان را بکار آید. 

السلام عليكم و رحمت الله و بركاته

به نام آنكه دل كاشانه‌ي اوست

-       جناب محيّ الدين كبيري رئيس حزب نهضت اسلامي تاجيكستان

-       سفيران محترم

-       هيأت هاي ديپلوماتيك

-       علماي مكرّم

-       عارفان معظّم

-       فرهيختگان گرامي

-       خواهران و برادران ارجمند

اجازه بدهيد چهل سالگي حزب نهضت اسلامي تاجيكستان را صميمانه تبريك و تهنيت بگويم؛ و چون جناب محيّ الدين كبيري در 20  جولاي سال روان از  گردنه‌ي چهل و هشت سالگي عبور مي‌نمايند، پيشاپيش سالروز تولد ايشان را  نيزگرامي  مي‌دارم. حزب جوان، سردار و رئيس نهضت جوان، انديشه‌ي جوان، همه و همه مرا  بر آن واميدارد تا اين بيت خاوندگار بلخ حضرت مولاناجلال الدين بلخي را با جان و دل زمزمه نمايم:

نوبت كهنه فروشان درگذشت

نوفروشانيم و اين بازار ماست

فرهيختگان گرامي

همان گونه كه بازتاب يافته است، حزب نهضت اسلامي تاجيكستان، چهل ساله گرديده است. عدد چهل در جغرافيايي معرفت ديني مان مفهوم و معنايي وي‍ژه دارد؛ معنايي بعثت و رستاخيز. اين مفهوم بزرگ در برهه هاي متفاوت تاريخ به گونه هاي متنوع جريان سازي نموده است. چون زماني كه در اختيار من گذاشته اند اندك است، به دليل تگناي زماني با عبور از برهه ها و برّش هاي تاريخي،  به چند محور جريان ساز اشارت مي‌كنم:

       همه‌ي تان با شخصيت و آثار گرانسنگ حضرت امام محمد غزالي (رح) آشنايي دقيق داريد. مي‌دانيد چرا آن امام همام اثر وزين خود را «احياءالعلوم الدين» نام نهاده است؟ امام باور دارد كه در زمانه‌ي او علوم دين دچار ركود و ميرندگي شده است، پس بايد با نفس مسيحايي علوم دين را زنده و احياء نمود.

 علت و علل ركود و بي جاني علوم دين در آن برهه از زمان چه بوده است؟ امام  غزالي باور دارد كه يكي از اضلاع معرفت ديني چنان متورّم شده است، كه جاي را بر ساير اضلاع تنگ نموده است. ساير اضلاع معرفت ديني دچار تنگي نفس شده است، از نفس افتاده اند. پس بايد اين ضلع متورّم را لاغر نمود تا عادلانه بر جاي خود بنشيند و زمينه‌ي پويايي و استمرار حيات ساير اضلاع مساعد گردد. از همين منظر است كه امام غزالي مي‌فرمايد: « فقه، قانوني است كه سلطان مي‌خواهد.»؛ و حضرت امام اعظم (رح) مي‌فرمايند: « الفقه معرفت النفس، مالها و ما عليها» . اين نگاه و نگرش، پرتوي از بعثت و رستاخيز معرفتي در آن برهه از زمان است.

حضرت سيد جمال الدين افغان (رح) در برهه‌ي ديگر از زمان، اين بعثت و رستاخيز را به گونه‌ي ديگر تبديل به جريان مي‌نمايد. آن بزرگ با توجه به سلطه‌ي جريان نقلي معرفت ديني و ركود معرفت فقيهانه با توجه به تحوّل زمان، دو مقوله‌ي فربه را استوانه‌ي بعثت معرفت ديني زمانه اش مي‌سازد:

1)    الشريعتٌ الاسلاميتٌ كلّها معقولت و متا خاطب خوطِب بِهِ العقل

2)    يتبدالاحكام بِتبّدالزمان

بدين گونه پويايي را در قرائت ديني زمانه اش مي‌دمد، كه مباني جريان بزرگ معرفتي را پي مي‌افكند. از تفصيل و تشريح - به دليل تنگناي زماني- چشم مي‌پوشم.

علامه اقبال لاهوري پس از اينكه بر درگاه «برگسون» و ساير فلاسفه‌ي غرب زانو مي‌‌زند و با فلسفه‌ي مغرب زمين آشنايي ژرف پيدا مي‌نمايد، غرق در مثنوي معنوي مي‌شود؛ غرق در انديشه و آراء حضرت مولانا جلال الدين بلخي:

«من چگويم وصف آن عالي جناب

نيست پيغمبر ولي دارد كتاب»

       به هر حال، همه‌ي فرهيختگان مي‌دانند كه اقبال اثري دارد به نام «احياء تفكر ديني». اقبال باور دارد كه در زمانه اش تفكر ديني بي جان شده است. بايد اين فكر بي جان را زنده نمود. چرا اقبال چنين باوري دارد؟ پاسخش روشن است. اقبال با شناخت عميق فلسفه‌ي مغرب زمين و درك دقيق مدرنيسم و مدرنيته، قرائت هاي مرسوم ديني را بررسي مي‌نمايد. و به اين نتيجه مي‌رسد كه ضرورت ارائه‌ي قرائت پويا از معرفت ديني نيازي است حياتي.

        به بيان ديگر، در فضاي سيطره‌ي مدرنيسم و مدرنيته نمي‌توان با قرائتي بي جان و متصلّب ديني، متدينانه زيست. از همين چشم انداز است كه اعلام مي دارد كه: در سير تاريخ دو قرائت از دين در برابر هم قرار داشته است: قرائت پويا و قرائت متصلّب، سنگواره و متحجّر. با اين نياز بر قرائت پويايي ديني تكيه و تأكيد مي‌نمايد. بعثت و رستاخيز در زمانه‌ي اقبال چنين مفهومي دارد.

       دريغ كه فرصت نيست، تا به انديشه و آراء محمد ارغون، مالك بن نبي، غزالي مصري، نصر حامد ابوزيد و ديگران اشارت نمايم. اما مي‌دانم كه اين اشارت، توانسته است دريچه‌ي بزرگ به سمت مفاهيم سترگ بگشايد.

خواهران و برادران ورجاوند

       امروز هفتم ثور است. 35 سال پيش در چنين روزي چپ افراطي در افغانستان با كودتاي نظامي  قدرت سياسي را به دست مي‌گيرد و با دهشت  و توحش جامعه را تبديل به حمام خون مي‌سازد. از آن زمان تا امروز، مردم مسلمان، آزاده، فرهنگساز و مدنيت پرور افغانستان قرباني كنش ها و كردار چپ افراطي و راست افراطي اند. اكستريميزم و فوندامناليزم مهمترين خطر در عرصه‌ي درون ديني اند. قرائت متحجّر با تكفير، تفسيق، خشونت و انتحار، گوهر زيباي معرفت پوياي ديني يعني مروّت و مدارا را به زير سوال برده است. بايد با مبارزه‌ي همه جانبه با اين پديده‌ي ملبس به لباس دين، مفهوم بعثت و رستاخيز را تدوين نمود. اين پيام مردم مسلمان و آزاده‌ي افغانستان به اين همايش بزرگ است.  

دوستان گرامي

       مي‌دانيد كه مردم و دولت اسلامي افغانستان در ختم جنگ شهروندي تاجيكستان نقشي سازنده و كار ساز داشته اند. شما بزرگاني كه در اين جمع حضور داريد مي‌دانيد كه در كابل و »خوست ده« چه گذشت . چگونه رئيس دولت اسلامي همان برهه يعني شهيد استاد برهان الدين رباني و قهرمان ملي افغانستان شهيد احمدشاه مسعود با تمام توان سعي نمودند تا جنگ شهروندي در تاجيكستان به پايان برسد. بحران تبديل به فاجعه‌ي مهار ناپذير نگردد. بدون شك ملت و دولت تاجيكستان مهرباني، صداقت و صميميت مردم افغانستان را فراموش نكرده اند. من بار ها اين قدر داني و قدرشناسي را از زبان جناب عالي رئيس جمهوري تاجيكستان و ساير شخصيت هاي علمي و ملي اين سرزمين شنيده ام. مردم افغانستان در شرايط و اوضاعي كه خود مهاجر و آواره‌ي عالم بوده اند؛ و با تمام توان عليه اكستريميزم و تروريزم  مبارزه مي‌نمودند، ميزبان صد هزار انسان دردمند از سرزمين تاجيكستان بوده اند. اين يكي از پديده هاي شگفت تاريخ معاصر است.

دوستان عزيز

          دولت و ملت افغانستان بنا بر آموزه هاي ديني باور دارند كه صلح، خير است. عدل، خير و زيبايي مهم ترين سرمشق اعتقادي ماست. صلح، تنجي و آرامي، يك امر منطقه‌يي است. بايد همه‌ي كشور هاي منظقه در تأمين صلح و ثبات، صادقانه همكاري نمايند. جلالتمآب رئيس جمهوري اسلامي افغانستان بارها فرموده اند: صلح، ثبات، امنيت و آرامش، رفاه و عزّت مردم تاجيكستان به معناي امنيت ، ثبات، صلح، رفاه و عزّت مردم افغانستان است. ما بر اساس اين باور و استراتيژي رابطه‌ي دو جانبه و چند جانبه‌ي افغانستان را با كشور هاي همسايه و منطقه تدوين نموده ايم. تعامل منافع ملي با همسايگان، راهبرد و راهكار سياسي جمهوري اسلامي افغانستان است.

دانشمندان گرامي

سفيران محترم

مردم سر افراز تاجيكستان

           چون گرداننده‌ي برنامه با نگاه محبت آميز اعلام مي‌كند كه چراغ سرخ شده، وقت تان به اتمام رسيده است، من نيز سخنانم را با وجيزه‌ي كوتاه و معرفت برانگيز به اتمام مي‌رسانم:

           در محفلي كه متشرّعان جمع اند، از دانشمندي مي پرسند: 

- اسلام بر چند بنا استوار است؟

 - دانشمند پس از سكوت و تأمل مي‌گويد بر دو بنا!

- متشرّعان نا راحت مي شوند كه اسلام بر پنج بنا استوار است. چرا در دين بدعت ايجاد مي‌نمايي!؟

-  دانشمند با احترام مي‌گويد: فقهاي معظّم بر من ببخشايند، چه كنم، باورم اين است!

- فقيهي صاحبدل از ميان جمع مي‌گويد: بگذاريدتا دو بنايش را بفرمايند!

- دانشمند آهسته مي‌گويد: اول امنيت دوم توسعه‌ي فرهنگي؛ و مي‌افزايد: اگر اين دو بنا، استوار و مستحكم شود، آنگاه پنج بناي مسلماني نيز مي‌تواند محقق ‌گردد. توسعه‌ي سياسي و اقتصادي نيز جامه‌ي عمل مي‌پوشد. اگر اين دو بنا يعني امنيت و توسعه‌ي فرهنگي نهادينه نگردد، هرگز نمي‌توان به فرداي روشن اميد وار بود.

       همه بر اين سخن سٌخته، صحّه مي‌گذارند. من نيز با كوله باري از تجربه      مي‌گويم، امنيت و توسعه‌ي فرهنگي را هرگز نبايد فراموش كرد !

برادران و خواهران گرامي

       از حوصله و سعه‌ي صدر شما سپاس. واپسين سخن و پيام من اين بيت حضرت ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل است:

مادح اهل صفا باش كه در علم يقين

وصف اين طايفه تفسير كلام الله است

والسلام علي من التبع الهدي

7/ثور/ 1392