حافظ و سمبولیسم

متن سخنرانی داکتر عبدالغفور آرزو

که قرار بود  در «انستیتوت امریکا برای مطالعات

 افغانستان» ایراد شود... اما در فضای دیگر  ارائه گردیده است.

                                 *  *  *

 

به نام خدواند جان و خرد

 

حافظ و سمبولیسم

 

فرهیختگان گرامی

خانم ها و آقایان

 

سلامی چو بوی خوش آشنايی

ماه مبارک رمضان است:

            ثواب روزه و حج قبول آن کس بُرد          که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد

عشق به قول محی الدین بن عربی «به مقدار تجلی است و تجلی به مقدار معرفت»:

o       «اندرون از طعام خالــــــــــــــی دار           تا در او نور معرفت بینـــــــــــــــــــــی»

حافظ با دست یافتن به چنین صفای باطنی است که سرشار از عشق می گردد:

o       در اندرون منی خسته دل ندانم کیست        که من خموشم او در فغان و در غوغاست

قرار بر این است که پیرامون چنین غوغایی سخن بگویم، سخن از شعر حافظ که « همه بیت الغزل معرفت است» کار آسانی نیست. زمان و زمینه ی گسترده می طلبد.

هنگامی که «انستیتوت امریکا برای مطالعات افغانستان» پیشنهاد نمود تا در پیرامون « حافظ و سمبولیسم» سخنرانی نمایم، برای من اندکی عجیب بود. چرا سمبولیسم؟ سمبولیسم با سبک عراقی – که سبک حافظ     است – چه نسبتی دارد؟ انتخاب چنین عنوانی یک حادثه است؟ به هر حال، میزبان مشتاق است که شعر حافظ را در آيینه ی سمبولیسم تماشا نماید.

            برای این که سخنانم با رنگ پژوهشی، انسجام داشته باشد، بر دو محور اندکی درنگ می نمایم:

1-    سمبولیسم چیست؟

یا به تعبیر آلبر ماری اشمیت: از سمبولیسم چه می دانیم؟

همه ی تان – از فرهیختگان فرهنگ و ادب می باشید – می دانید که سمبولیسم یکی از سبک های معروف و جریان ساز مغرب زمین است که در نیمه ی دوم قرن 19 شکل گرفته است.

            محققان باور دارند که سمبول(symbol) همان (symbolon) یونانی است به معنای چسپاندن دو قطعه ی از هم مجزاست.

            سمبول چیست؟ باور جمعی پژوهشگران بر این ست که: سمبول در گذشته لوحی بوده که یونانیان قدیم به علامت مهمان نوازی بین خود و مهمان های شان قسمت می کردند.

            تقسیم کردن لوح – به تعبیر براهنی – یعنی تعمیم دادن عاطفه ی مهمان نوازی بین میزبان و مهمان ها.

            به تعبیر دیگر: سمبول – با این تقسیم شدن – از خصوصیت به طرف عمومیت می رود و همه ی فضا، مشحون از عاطفه می گردد.

            می دانید که: تأثیر آفاق بر انفس، ایجاد کننده ی درک  است. آنچه متکی بر درک باشد علم است؛ و آنچه بر عاطفه تکیه نماید، هنر است.

            سمبولیسم با درک عاطفیِ که دارد از توصیف مظاهر عینی جهان، سر می پیچد، یعنی واکنشی است در برابر ناتورالیسم (naturalism  ) یا طبیعت گرايی. از این جهت زبان سمبولیسم یا نماد گرايی زبانی مستقیم، صریح، عریان و مطابق با واقع نیست. یعنی «کلمه ی سمبول را به استعاره و مجاز؛ و گاهی به کنایه می توان ترجمه کرد.»

            به تعبیر دیگر: سمبول را می توان علامتی و اشارتی دانست که معّرف چیزی است، مانند سرو- که در شعر فارسی – سمبول و نماد قد بلند و رساست. البته سمبول ها در شعر سمبولیک قرن 19، سمبول های قراردادی نیستند، بلکه به مقتضای حالات روحی شاعر آفریده می شوند.

            با توجه به این اجمال می توان تعاریفی از سمبولیسم ارائه کرد:

1-    سمبولیسم عبارت است از کار بست کامل این روند اسرار آمیز. (مالارمه)

2-    سمبولیسم عبارت است از ادغام دو جهان محسوس و الهی در تجسّم هنری. ( وولینسکی)

3-    سمبولیسم یعنی نماد پوشش ایده ای افلاطونی. (دیگری بلی)

4-    سمبولیسم عبارت است از هنر بیان افکار و عواطف از طریق اشاره. ( چارلز چودیک)

پیشوایان سمبولیسم عبارت اند از: بودلر، پل ورلن، آرتور رمبو و مالارمه.

باور بر این است که پیشوایان سمبولیسم – از جمله بودلر – تحت تأثیر سه جریان به ایجاد سبک سمبولیسم نایل گردیده اند:

الف: موسیقی پر هیجان- ریشارد واگنر

ب:   افکار شو پنهاور

ج:    تخیلات ادگار آلن پو

اثر معروف بودلر یعنی «گل های اهریمنی» بیانگر چنان استدلالی است. اگر بخواهم برخی از ممّیزات و ویژگی های سمبولیسم را بر شمارم، می توان بر چند محور تأکید نمود:

1-  عصیان در برابر قواعد دستوری زبان به خاطر دستیابی به جادوی اصوات؛ یعنی به موسیقی و میناتوری کلمات، اهمیت ویژه ی قایل است.

2-  سمبولیست ها باور دارند که: نام بردن یک شی ء چهارم لطف شعر را زایل می کند «مالارمه» با این استدلال اعلام می کند: «زبان شاعرانه یعنی نام بردن اشیا به کنایه».

3-  به باور سمبولیست ها، هر کلمه به خودی خود دارای ارزش خاص موزیکی و تجسّمی است. یعنی شعر بیش از آنکه کلماتی با معنی باشد، همراهی و همآهنگی صدا هاست. بنا براین، شعر باید حق ذاتی خود را از موسیقی واستاند.

4-  شعر جز خود هدفی ندارد. این دیدگاه کلیدی «بودلر» را، «والری» چنین توضیح می دهد: «شعر شبیه رقص است و نثر  همچون راه رفتن. هدف رقص همان خود رقص است. یعنی هدف شعر آموزش و تهذیب اخلاق نیست.

5-  سمبولیست ها به کلمات شاعرانه و غیر شاعرانه اعتقادی ندارند، بل باور دارند که شاعر باید «ناب ترین معنا را به کلمات بدوی به بخشد.»

6-  زیبايی، مهمترین ممیزه ی شعر سمبولیک است. یعنی به پیوستگی دقیق تصویر ها و آهنگ ها، بهای کلیدی می دهد. البته معتقدند که: زیبايی دوست داشتنی است و تعریف ناپذیر.»

7-  یکی از خصایص زیبايی، بر انگیختن شگفتی است، ایجاد حیرت با جادوی اصوات از محور های مهم سمبولیسم است. یعنی زبان شعر برای آن نیست که مانند نثر فهمیده شود.»

8-  «بودلر» باور دارد که : شعر سازی است مرموز، که آهنگ زندگی انسان را بر کنار از  زمان و مکان خاص می نوازد. یعنی شعر به نوع انسان می پردازد و هرگز معطوف به شخص نیست. از این جهت فراتر از مکان و سیّال در بستر زمان است.

9-    سمبولیسم می خواهد آن قدر انسان را اوج بدهد و متعالی بسازد « تا بر فراز قلّه های روح،  انسان باخدا دیدار کند.»

اگر  بخواهیم این محور های نه گانه را در چند جمله خلاصه نمايیم، می توان گفت:

الف: انحراف از قواعد دستوری

ب:  متقارن ساختن شعر و موسیقی

ج:    تکیه بر همآهنگی صدا ها در جهت ایجاد جادو و میناتور کلمات

د:     زیبايی ماحصل پیوستگی دقیق تصویر ها و ایجاد حیرت

هـ   : باور نداشتن به رسالت تعلیمی شعر

و    : اعتقاد به فرا زمان بودن و مکان بودن شعر

ز    : تعالی انسان تا لقای خداوند

پرسش فربه و اساسی این است: شعر حافظ با ویژگی های شعر سمبولیسم چقدر متناسب است؟ به تعبیر دیگر: نماد گرايی در شعر حافظ با ویژ گی های سمبولیسم میانه ای دارد؟

            پیش از آن که به پاسخ بپردازم، با نوعی اغماض می توان گفت: سبک خراسانی که معطوف به چگونگی طبیعت است؛ در حقیقت از طبیعت عکس برداری می نماید، به گونه ای با سبک ناتورالیسم می تواند همخوانی داشته باشد.

            سبک عراقی – که سبک حافظ است – رمانتیسيسم معطوف به سمبولیسم است. سبک هندی، با سمبولیسم و سور رئالیسم سر و سِرّی ناگسستنی دارد. و شعر مشروطه، آیینه دار نوعی رئالیسم است. به ویژه رئالیسم اجتماعی.

            با این مقدمه ی مشروح ، نیم نگاهی به قلمرو حضرت حافظ می افکنم، آنی که نماینده ی تمام عیار سبک عراقی است.

            از نگاهی که تذکره نگاران بر زندگی شاعران دارند، چشم می پوشم. فقط به این بسنده می کنم که: ولادت حافظ در اوایل قرن هشتم هجری (حدود سال 727 ) و وفات او سال 792 هجری است. یعنی در حدود 65 سال زیسته است. با آن که به معارف دینی تبحّری کامل داشته و قرآن مجید را با چهارده روایت تلاوت     می نموده؛ غیر از سفینه ی غزلش، دیگر اثری از وی به یادگار نمانده است. همه ی شهرتش در گرو طبع وقّاد و ذهن نقّاد اوست. اشعار تر و تابناکش چنان تأثیری بر اذهان داشته است که پس از قرآن مهمترین کتاب در    خانه ی  خواص و عوام بوده؛ و هم اینک گل سرسبد حوزه ی فرهنگی و تمدنی ماست.

            در زمینه ی شناخت شعر حافظ ایجاب می نماید که بر هفت نکته دقت نماییم:

1-    حافظ از نظر کلامی اشعری است.

2-    معرفت دینی حافظ، معرفت عارفانه است.

3-    سبک حافظ، سبک عراقی است.

4-    انسان آرمانی او نه «انسان کامل»  بل «کاملاً انسان» است.

5-  برای فهم شعر حافظ، باید بر سه مقوله ای «عاشقانه ، عارفانه و رندانه» تکیه و تأکید داشت؛ و اذعان نمود که: بهترین روش برای فهم اشعار حافظ فقط اشعار اوست.

6-    حافظ بر عرفان نظری مسّلط بوده، و سلوک عرفانی نیز داشته است؛ اما، صوفی خانقاهی نبوده است.

7-  مهمترین محور جمال شناسی شعر حافظ، شکستن عرف و عادت های زبانی است، چه در دایره ی اصوات و موسیقی و چه در دایره ی معانی؛ یعنی جمال شناسی مبتنی بر شطحیات صوفیانه، مهمترین ممّیزه ی جمال شناسی غزلیات اوست.

   تردیدی نیست که این هفت نکته – که نکته های دیگر بر آن می توان افزود – در پی افکندن کاخ شاعرانه ی حافظ نقش کلیدی دارند. اما کمال هنری حافظ مبتنی بر اسلوب «شطح و تناقض» است.

برای این که این ادّعا در پرده نماند، تصاویری را بر می شمارم که بر چنین جمال شناسیِ دلالت می نماید:

 1-    نماز و عصیان

2-    خرقه ی زهد و جام می

3-    جام گیتی نما و خاک ره

4-    گنج در آستین و کیسه ی تهی

5-    بحر توحید و غرقه ی گناه

o       هوشیار حضور و مست غرور         بحر توحید و غرقه ی گنهیم

                                    ***

خرقه ی زهد و جام می، گرچه نه در خورِ هم اند

این همه نقش می زنـــم، از جهت رضای تــــــو

          این تصاویر پارادوکسی ماحصل به رسمیت شناختن جوانب متناقض وجود انسان است.

به باور حافظ، انسان مجموعه ی از فرشته و حیوان است. « طبیعت برزخی او ایجاب می کند هر دو جنبه ی وجود او اعتبار داشته باشد» از این منظر، گناه را «تازیانه ی سلوک» می داند:

o       جایی که برق عصیان، بر آدم صفی زد  

          ما را چگونه زیبد، دعوی بی گناهی

        این دو جهت متناقض ساختار وجودی انسان، که در بیان حافظ با رنگ هنری اجتماع نقِضَین، ظهور نموده ، مبانی طنز را در سروده هایش پی می افکند. به تعبیر زیبای داکتر شفیعی کدکنی: « طنز عبارت است از: تصویرِ هنری اجتماعِ نقضین و ضدَّین.»؛ و من در کتاب « سیاه سپید اندرون» طنز را  « گریه ی متبسّم» دانسته ام. یعنی نیمه ی پنهان تبسّم در طنز ، گریه های درد آمیز جامعه است بافت متناقض یا متناظر، راز موفقیت یک طنز هنری است. عبید زاکانی می نگارد: « خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: 

«من، مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چه کار!».

استبداد و نگاه ابزاری به دین، که عامل گستردگی ریا در عصر حافظ است، یکی از عوامل مهم آفرینش تصاویر پاردوکسی و طنز به مثابه ی اجتماع نقضیّن است. توبه کردن به دست صنم باده فروش و            «شستن صومعه به باده» این استدلال را مستند می سازد:

کرده ام توبه، به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم، بی رخ بــزم آرايی

**

چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم

گرَم به باده بشویید، حق به دست شماست

جانشین نمودن واژه ای «حق» به جای جام باده ، اوج ظرافت و کیمیا کاری هنری حافظ است.

            آری ! ریا ستیزی متبلور در طنز، ماحصل استبدادی است که متولّیان دین بدان مشروعیت می بخشند.

o       به آب دیده بشوییم خرقه ها از می  

        که موسـمِ و رع و روزگار پرهیـــــــــز است

            در آستین مرقّع پیالـه پنهان کــــن 

             که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

                                                                     ***

o       فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

           که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

فتوای فقیهانه، به زدودن قبح عمل مستبد می پردازد. حافظ که دل سر شار از ایمان دارد و قرآن را با چهارده روایت می خواند:

o       عشقت رسد به فریاد ، ار خود بسان حافظ

               قرآن زبر بخوانی، با چهـــارده روایت

                                                                  ***

o       صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ  

               هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

در عین زمان با تمام خشم بر آنانی که قرآن را دام تزویر ساخته اند، می خروشد:

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگــــــــــران قــرآن را

زیرا با جان و دل باور دارد: دین ورزی ریا کارانه، بنیاد دین را برباد می دهد:

آتش زهدِ ریا، خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقـه ی پشمــــــینه بینداز و برو

**

باده نوشـــــــی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

با این اجمال، خواستم بستر نماد پردازی یا سمبولیسم حافظ را بنمایانم.

            پیش از آن که به برخی نماد ها اشارت نمایم، مبانی بر شمرده شده ای سمبولیسم را با شعر حافظ متناظر می سازم. حافظ به چنان مبانی باور داشته است؟ به تعبیر بهتر: چنان مبانیِ را در غزلیات حافظ می توان یافت؟ بلاخره نماد گرايی حافظ بر چه مبانی مبتنی است؟ اندکی درنگ می نمایم.

1-  عدم رعایت قواعد دستوری

می دانید که در تعریف شعر گفته اند: « شعر، شعور نبّوت است» و « حادثه ای است در زبان». اگر این دو تعریف را با هم ممزوج کنیم، می توان گفت: «شعر، شعور نبّوتی است که در زبان حادثه ایجاد می کند» یعنی انحراف از زبان نرم متداول و رایج . یعنی منحصر نماندن در حصار منطق دستور زبان.

            در زبان رسمی یا معیار (standard  official language)  فاعل، فعل ، صفت و موصوف هر یک جایگاه خود قرار دارند. اما آوردن صفت به جای موصوف یکی از شگرد های شاخص هنری است که به زبان تشخّص می دهد.

 

«پیر گلرنگ» من اندر حق «ازرق پوشان»

رخصت خبث نداد  ار نه حکـایت ها بود

می دانید منظور از پیر گلرنگ، شراب کهنه است، که به دلیل کهنگی پیر است و به جهت سرخی گلرنگ. «با آوردن این صفت به جای موصوف، زبان شعر خود را تعالی می بخشد».

            شاعر به چنین شگرد های هنری، زبان هنجار را تبدیل به زبان ادبی می کند و زبان ادبی بر منطق متعارف دستور (گرامر) مبتنی نیست. به تعبیر بهاء الدین خرّمشاهی «زبان ادبی از هنجار ها و قواعد فراتر می رود و اغلب، قاعده و هنجار می آفریند» مثلا: حافظ در مفصل هنجار گریزی و هنجار آفرینی «واو» ایجاز و حذف را ابداع   می کند، که به باور شفیعی کدکنی: «هیچ کدام از معنای معهود «واو» در زبان فارسی را ندارد و به جای چندین فعل محذوف عمل می کند».  

o       قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست                          هزار ساحر چون سامریش در گله بود

یعنی قیاس کردم و دانستم که........

o       قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق                    چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی

یعنی قیاس کردم و دانستم ......

            پس یکی از محور های سمبولیسم، عصیان در برابر قواعد دستوری است. و این عصیان در همه ی شعر های شهودی و ناب وجود دارد و به حق یکی از رمز های اوج و تعالی شعر حافظ است.

2-  عادت ستیزی

یکی از مبانی نمادگرايی (سمبولیسم) شعر حافظ، عادت ستیزی است به تعبیر دیگر: حافظ نه تنها با عادت مترسّمانه، میانه ای ندارد، بل کام و مرادش را در «خلاف آمد عادت» می جوید:

o       از خلاف آمد عادت به طلب کام که من

                        کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم

            بنا بر این اصل، جهت هنریش معطوف به شکستن تابو های جامعه است. با همه ی مفاهیم مقدس و مسلط اجتماعی – که محل و ابزار خدعه و ریا شده است- هنر مندانه می ستیزد:

o       این تقویم تمام که با شاهدان شهر

                        ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

و نه تنها در « خرابات مغان نور خدا » می بیند، بل « با پیروی از مذهب رندان» «حرص را به زندان» می افکند.

            این تجاوز به حریم تابو های جامعه – به قول بودلر - ، راز هنر متعالی حافظ است، که هم از جهت اقتضای هنر و هم از منظر استبداد حاکم، مفتون و محکوم به نمادگرايی است.

  

3-  میناتوری و تذهیب کلمات

صورت گرایان یا فرمالیست های روس بر این باور اند که در عرصه ی هنر نمادگرايی «چیزی جز قانون رعایت اقتصاد در کوشش های خلاق نیست»: (The Law of the Economy of Creative Effort)  رعایت اقتصاد در کوشش های خلاّق هنری، یعنی ارائه ی «بیشترین اندیشه با کمترین واژگان». این عین باور الکساندر و سه لوسکی است.

حافظ به صراحت بر این ویژگی گرایش به سمبولیسم یعنی ایجاز صحّه می گزارد:

o       بیا و حال اهل درد بشنو                به لفظ اندک و معنی بسیار

بر مبنای اصل عرفانی «کلامُنا اشارة»، حافظ نیز جز با اشارت سخن نمی گوید:

o       تلقین درسِ اهلِ نظر یک اشارت ســـــت

              گفتم کنایتی و مکرر نمی کنــــــــــــــم

o       آن کس ست اهل بشارت که اشارت داند  

            نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟

یعنی معارف شهودی، نمی تواند جز با زبان اشارت بیان گردد، زیرا نه تنها اکتسابی نیست بل به تعبیر حافظ از مقوله ای «سِرّ مگو» است:

گفت: آن یار کز و گشت سردار بلند   

            جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

البته فضای تحجْر و محتسب بارگی عصر حافظ نیز ایجاب می نماید تا خشم بر افروخته ی حافظ، در پرده ی خاموشی زبانه بکشد:

o       دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

                پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشّاق می برنــــــد  

                عیب جوان و سرزنش پیــر می کنند

بلاخره:

o       می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

           چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

شاید این دو محور راز ایهام و ابهام در شعر حافظ باشد و سمبولیسم جز ایهام و ابهام مفهومی ندارد. از این منظر است که حافظ پژوهان ایهام را رمز کیمیا کاری و تذهیب کلمات حافظ می دانسته اند. آنانی که با «خسرو و شیرین» حکیم نظامی آشنايی عمیق دارند، می دانند که حافظ نیرنگ «خسرو» برای بر انگیختن حسادت زنانه ی «شیرین»، رقابت «شکر» صفاهانی با «شیرین» و ماجرای آبتنی کردن«شیرین» و شرمساری «شکر» از آن همه زیبايی چگونه در یک بیت فشرده نموده است، و در ساختار ظاهری بیت هیچ گونه تبارزی ندارد:

o       از حیای لب شیرین تو ای چشمه ی نوش   

          غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

تذهیب و میناتوری این بیت چنان استوار است که کوچکترین تغییری در آن نمی توان داد.

این تذهیب و میناتوری را در این بیت نیز تماشا نمايید:

o       بیا که قصر عمل سخت سُست بنیاد ست  

               بیار باده که بنیاد عمر بر باد ست

بدون تردید همآهنگی صدا ها در جهت ایجاد جادو و میناتوری کلمات بیشترین بسامد را در شعر حافظ دارد.

4- شعر و موسیقی

اگر دیوان حافظ را سفینه ی موسیقی به نامم سخنی بگزاف نگفته ام. 36 بار کلمه ی مطرب و 17 بار کلمه ی رقص، فضای «بیت الغزل معرفت» حافظ را شور انگیز نموده است.

در این زمینه بر دو نکته تکیه می کنم:

1- حافظ موسیقی را از ارکان خلقت می داند:

o       فرشته ی عشق نداند که چیست؟ ای ساقی      

       بخواه جام گلابی به خاک آدم ریز

بنا بر این باور « عهد الست » در نگرش و تخیّل حافظ با «عهد طرب» متناظر است:

o       مطرب از گفته ی حافظ غزلِ نغز بخوان    

              تا بگویم که ز عهدِ طربم یاد آمـــــــد

و هنوز دماغ حافظ از آن موسیقی ازلی «پر از هواست»:

o       دلم ز پرده برون شد کجايی ای مطــــرب     

         بنال هان که از این پرده کار ما به نواســت

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب 

              که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشــــب در اندرون دادند   

              فضای سینه ی حافظ هنوز پر ز صداسـت

با چنین فهمی است که حافظ از مغنّی می خواهد:

                         مغنّی نوای طرب ساز کن

تا مستانه «خرقه بازی» نموده و «محصول زهد و علم» را «در کار چنگ و بربط و آواز «نی» نماید.

            بلی: موسیقی برای حافظ نردبانی است در جهت رسیدن به فراسوی وصف ناپذیر یعنی کمال.

2- این باور در ژرف ساخت هنری شعر حافظ تلاطم دارد. حسینعلی ملاح در اثر وزینش «حافظ و موسیقی»، تبحّر و آشنايی علمی حافظ با موسیقی؛ و حتی پرداختن به موسیقی عملی یعنی نواختن را اثبات کرده است. انتخاب وزن ها مناسب با فضای شعر، توجه هنرمندانه به موسیقی درونی یعنی همآهنگی صدا ها و تصویر ها، واج آرايی هنرمندانه، همه و همه آن باور جوهری معطوف به فلسفه را تبدیل به هنر نموده است: (الف) های مستتّر در این بیت:

o       ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار        

                ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

با کشیدگی صوتی، با زبان بی زبانی انتظار چشمان راه کشیده ی عاشق را به زیبايی ترسیم می کند و زنگ مطلب یعنی قافیه که با ردیف متجانس و مقفی است، نشاندهنده ی درنگی است، که بر شکیبايی عاشق دلالت می نماید. عاشق سنگ صبور راه معشوق است.

            و ردیف « بیار» نه تنها بیانگر استغاثه و تضرّع عاشق با باد صباست، بل احساس همدلی با باد صبا را نیز می نمایاند. البته باز شدن دهان در تلفظ کلمه ی «بیار» همه ی حرف های نا گفته ی مبتنی بر انتظار و امیدواری را به بهترین وجهی ارائه می دهد.

 آری! آرایه های لفظی به مثابه ی پای بست میناتوری کلمات، موسیقی را به اوج رساند.

به تعبیر دیگر: «نظام موسیقایی شعر حافظ بیشتر بر موازی های آوایی و توزیع خوشه های صوتی در طول بیت استوار است. تکرار صامت ها و مصوّت های مشترک در زنجیره ی مصراع یا بیت، عامل اصلی ایجاد نظام موسیقایی در شعر اوست.» این باور نگارنده ی «موسیقی شعر»، دکتر شفیعی کدکنی است.

           بنابر این اجمال می توان گفت: حافظ در ایجاد جادو و میناتوری کلمات، همآهنگی صدا ها و تصویر ها، بلاخره متقارن ساختن شعر و موسیقی با سمبولیست ها همآهنگی و تشابه نزدیک دارد.

            نکته ی تمایز در این است که حافظ در عین باور به چند معنایی و حتّی هیچ معنایی، هرگز نمی تواند پرنیان شعرش را با پند مزیّن نکند و بر تهذیب اخلاق نکوشد:

o       نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست تر دارند                       جوانان سعادتمند پند پیر دانــــــــــا را

o       دلا دلالت خیرت کنم به راه نجـــــــــــــــــــــات  

            مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

 البته حافظ نیز بر منحصر ساختن شعر به حوزه ی آموزش، تعلیم و تهذیب، میانه ای ندارد، اما مانند سمبولیست ها به نفی کامل آن نیز، نمی پردازد.

5-  فراتر از زمان و مکان

            تردیدی نیست که انسان موجودی مقیّد به زمان و مکان است یعنی از نظر طول عمر، آغاز و انجامی دارد. تجارب تلخ و شیرین، آموزه های عصر و غیره سازنده ی شخصیت و شاخصه های اندیشه و هنر اوست. اما چگونگی پدید های مقیّد به زمان را فرا زمانی ساختن راز هنر متعالی است.

حافظ با فضای متحجّر روزگارِ امیر مبارزالدین-  که تعصّب مذهبی، ابزار فشار و سرکوب نیرو های مخالف است- به گونه ای می ستیزد که برای همه ی زمانه ها مصداق می یابد:

o       ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست    

             غرّه مشو که گربه ی عابد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رنـــدان که در ازل    

               ما را خدا ز زهدِ ریا بی نیــــاز کرد

 

o       بود آیا که در میــکده ها بگشـــــــایند 

                  گره از کار فروبسته ی ما بگشـــایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستــــــند    

               دل قوی دار، که از بهر خدا بگشایند

            سر انجام محتسب بارگی امیر مبارزالدین را بر چهار سوق استمرار تاریخ چنین بردار می کشد:

o       گیسوی چنگ ببّرید به مرگِ میِ ناب   

                 تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

درِ می خانه به بستند خدایا مپسنــــــد    

                 که درِ خانه ی تزویر و ریا بگشــــایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا   

                که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشـــایند

            شهود هنری حافظ که از سکوی زمان و مکان به سمت فرا زمانی سیر می کند برازنده ی آنست که بر «جریده ی عالم» حضورش جاودانه بماند:

o       هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق   

           ثبت است بر جریده ی عالــم دوام ما

 

تفأوول به دیوان حافظ- که یک سنّت مستمر و متداول در حوزه ی فرهنگی است –  بیانگر آنست که حافظ از مرز زمان و مکان عبور کرده است. به تعبیر شیموس هینی (seamu Heaney) برنده ی جایزه ی نوبل: «شاعران به زبان تعلق دارند نه به جهان»:

(Poets belong to the language not the world)

 این وجه دیگری است که حافظ را با سمبولیست ها متقارن می سازد.

6- حیرت

          میناتوری کلمات، طربناکی و تجانس صدا ها و تصویر ها، نظام موسیقایی، طنز هنری مبتنی بر اجتماع نقیضین و غیره، ذهن و زبان خواننده را لبریز از حیرت و شگفتی می نماید. شگفت این که در غزلی- که ردیف آن «حیرت آمد» است- حافظ از پرسش های حیرت آمیز ذهن و زبانش، پرده بر می گیرد:

o       از هر طرفی که گوش کردم             آواز سوال حیـــرت آمد

سر تا قدم وجود حـــــــافظ                    در عشق نهال حیرت آمد

 

7- تعالی انسان تا لقای خداوند

          همان گونه که سمبولیست ها بر آن بوده اند که «آن قدر انسان را اوج بدهند و متعالی بسازند، تا بر فراز قلّه های روح، انسان با خدا دیدار کند»، تعالی انسان و لقای خداوند همه ی آرمان حافظ است:

o       این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست  

            روزی رخش به بینم و تسلیم وی کنم

 

اجازه بدهید در پایان به برخی از سمبول ها و نماد های شعر حافظ اشارت کنم:

الف: رند

مهمترین نماد جهان بینی، معرفت و تخیّل مواّج حافظ، واژه ی رند است. رند آیینه دار چگونگی انسان آرمانی حافظ است.

            فرهیختگان می دانند که رند در اصل به معنای آدم بی سرو پا بوده است. تاریخ بیهقی شاهد چنین فهمی است. این واژه ی سراپا منفی، در ادب صوفیانه – به ویژه شعر قلندرانه ی سنايی و عطّار- چنان دیگر گون      می شود که همه ی مفاهیم والا در آن منعکس می گردد. هیچ واژه ی در تاریخ زبان فارسی – و شاید بشریت – چنین شانسی نداشته است.

            آنگاه که در قلمرو حافظ واژه ی رند پای می گزارد، آیینه دار انسان آرمانی او می گردد:

o       عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش  

       تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

 

o       رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کس   

      گویا ولی شناسان، رفتند از  این ولایت

 

تقابل رند و زاهد در غزلیات حافظ، از محور های شکوهمند و قابل تأمل است:

o       زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه   

                     رند از ره نیاز به دارالســـلام رفت

آری! رند به «سابقه ی لطف ازل» امیدوار است و به رحمت الهی متیقین، زاهد به ریا ضتش متّکی است و خود را مستحق عنایت می داند:

o       زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز   

              تا تو خود را ز میان با که عنایت باشد

به هر حال رند در فراست حافظ ، رمز و نمادی از انسان والا و مظهر کمال انسانیت است.

 

ب: دیر مغان

          می دانید که «دیر» ویژه ی معابد مسیحیان است و مغان به معنی زرتشتیان می باشد. این ترکیب شگفت ماحصل آفرینش معرفت عارفانه و شهود هنری سنايی و عطار است. جای که در آن «رندان تشنه لب» با عشق و مستی و نیاز ، غرق در نیایش اند. عالمی بی رنگ است که در آن خدعه و سالوس ؛ و زهد ریا جایی ندارد. همه به رحمت خداوند واثق اند و باور دارند «بهشت به بهانه بدهند، به بها ندهند»؛ و دل به «سابقه ی لطف ازل» بسته اند:

o       از آن به دیر مغانم عزیـــــــز می دارند  

               که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

و به پیر مغان ارادت ویژه ای دارد:

o       تا زمیخانه و می نام و نشان خواهـــد بود   

              سر ما خاک ره پیر مغان خواهــــد بود

حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است   

               بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

            و با بصارت دل – که نیرو از «سابقه ی لطف ازل» دارد در خرابات مغان نور خدا می بیند:

o       در خرابات مغان نور خدا می بینم    

          این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

به هر حال ! خرابات مغان، دیر مغان، پیر مغان از نماد های فربه ریا ستیزی حافظ است که در عین زمان یقین به «سابقه ی لطف ازل» را می نمایاند.

 

ج: تردامن

            تردامن در جغرافیای معرفت و نظام نمادینش ، بیانگر گناهی است که توأم با «مستی و نیاز» است. چنین گناهی که مبّرا از غرور و ریاست، «تازیانه ای سلوک» محسوب می گردد:

o       می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب   

            بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

باری با خواب آلودگی – که البته خواب رمزی از تغافل است – تردامني به درِ میکده پای می گذارد:

o       دوش رفتم به در میکده خواب آلــوده   

                خرقه تردامن و سجّاده شراب آلـــوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش    

               گفت:بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

حافظ که با چنین نهیبی بیدار می شود، نکته ی شگفتی را به یاد گار می گزارد که یاد آور وجیزه ی «شمس» است: «اگر تو بنوشی، حرام می شوی! اگر دریا بنوشد، حرام نمی شود»:

o       آشنایان ره عشق در این بحر عمیق   

                      غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

آری! تردامن از نماد های ظریف لسان الغیب است.

 

د:خضر

رمز جاودانگی و بی مرگی است. نُماد دستگیری آدمیانی است که جز به رحمت الهی امیدی ندارند. و در قرآن مجید مظهر راز های دورن پرده و اسرار پنهان لم یزلی است که حضرت موسی(ع) نیز بدان وقوف ندارد:

o       تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من   

         پیاده می روم و همرهان سوارانند

 

هـ: الست

نماد تعهد آدمیان نسبت به خداوند است و خداوند در آغاز آفرینش می پرسد:

»الست بربکم؟» آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «قالوا بلی شهدنا» در معرفت عارفانه، الست با چنین جا نمایه ای اوج گرفته است:

o       مقام عیش میسّر نمی شود بی رنج    

          بلی به حکم «بلی» بسته اند عهد«الست»

 

و:گل

مظهر زیبايی و نماد جهان زود گذر است:

o       گل عزیز ست غنیمت شمریدش صحبت    

             که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

اگر به خواهم نماد های شعر حافظ را بر شمارم «مثنوی هفتاد من کاغذ شود». «انگشتری سلیمان»، «اسم اعظم»، «آیینه ی سکندری»، «جام جم»،  «ارنی و لن ترانی»  «عزیز مصر»،  «شبان وادی ایمن»،  «عنقا»،  «قاف»، «سیمرغ»، «کوته آستینان»،  «پیرگلرنگ»،  «ازرق پوشان»،  و ده ها نماد دیگر با بار ادراکی و عاطفی در قلمرو تخیّل و آفرینشگری حافظ جلوه گری می نماید، که طبیعت طبع حافظ بدان رنگ و بوی ویژه بخشیده است. در یک کلام: مزرعه ی «استعاره» پرورشگاه نماد گرايی است.

 

 

 

 

واپسین نکته:

گرچه به خواست میزبان، آفرینش هنری حافظ را درآیینه ی سمبولیسم به تماشا گذاشتم؛ و با تأکید  بر تقارن ها و تمایز های سبک عراقی و سمبولیسم، به برخی از نماد ها و سمبول های شعر حافظ اشارت کردم،    می خواهم بار دیگر به صراحت بگویم که: بنیاد غزلیات حافظ، بر رمانتیسيسم مبتنی است؛ البته رمانتیسيسم معطوف به سمبولیسم.

            شاید واقع گرایانه این باشد که به پذیریم که تطبیق تمام عیار سبک های ادبی شعر فارسی، با سبک های ادبی مغرب زمین ممکن نیست. تشابهات و تمایزات – چنانکه در این اجمال نیز مطرح شد- نتیجه ی داوری محققانه است.

            در غزلیات حافظ – که می توان رمانتیسيسم متمایل به سمبولیسم را مشاهده کرد، در عین زمان مبرّا از خوشه های سبکی دیگر نیست. چنانکه این بیت:

o       در نمازم خم ابروی تو با یاد می آمد  

        حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

بیانگر اوج سور رئالیسم است:

            امید وارم بتوانم «درنگی در ادبیات فرنگ» را – که سال های قبل نوشته ام، چاپ نمایم، تا فرهیختگان مباحث تفصیلی را تماشا نمایند.

            چه زیباست سخنانم را با غزلی به پایان برسانم، که به باور اکثر حافظ شناسان گل سر سبد غزلیات حافظ است. این غزل ویژگی های معرفتی و خصایص سبکی شاعر را به خوبی به تماشا می گزارد:

 

 

o       منم که شهره ی شهرم به عشــــق ورزیدن 

              منم که دیده نیـــــــــــالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیـــم و خوش باشیم    

          که در طریقت مـــا کـافـري ـست رنجیدن

به پیر میکده گفتم : که چیست راه نجات؟   

          بخواست جام می گفت: عیــــب پوشیدن!

مرُاد دل ز تماشای باغ عــــــــالم چیست؟      

        به دست مردم چشـم از رُخ تو گل چیــدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب    

           که تا خراب کنـم نقش خود پرستیــــــدن

به رحمتِ ســــــــــر زلفِ تو واثقم ورنه    

            کشش چـو نبود از آن ســـو، چـه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلـس   

            کـه وعظ بی عملان واجب ست نشنیـــدن

ز خطّ یار بیــــــــــاموز مهر با رُخ خوب       

         که گرد عارضِ خوبـان خوش ست گردیدن

مبوس جز لب ســـــاقی و جام می حافظ  

              که دست زهد فروشــان خطاست بوسیدن

جنگ سنت و تجدد

 

مصاحبه با دکتور عبدالغفور آرزو

 با تشکر از شما و روزنامه ی وزین ماندگار، صمیمانه  ابتکار شما را می ستایم .

       هایدگر باوردارد که: پرسش، تقوای تفکر است. این سخن سخته را باید گرامی داشت . مهمترین ممیّزه ی یک روشنفکر، پرسش گری است. بسا از پرسش های تان

به گونه یی است که از پاسخ موجز سر بر می تابد. با آنهم تلاش می نمایم با اندرز       لسان الغیب یعنی: «به لفظ اندک و معنی بسیار»  در یچه ای را  بگشایم.

1)    درمورد تحصیلات و ... خود توضیح بفرمایید؟

 

*) نمی دانم چند صد مرتبه به این پرسش شگفت پاسخ گفته ام . فکر می کنم جوانان را با چنین پرسشی باید نواخت نه آنانی که دفتر روزگار را ورق زده اند! برازنده است که از دستاورد های فکری و فرهنگی  پیشکسوتان حوزه ی علم و فرهنگ سوال شود  نه از چگونگی خوشه چینی و دویدن شان.

       برای این که پرسش«ماندگار» در حصار سکوت محصور نگردد، با ید بگویم که: در سال 1340 خورشیدی در شهر هرات، در خانواده ی که فضایش مشحون از معرفت عارفانه ی دینی و فراست فرهنگی بود، زمزمه ی زندگی را آغاز نمودم و پیش از آن که به مکتب پای گذارم با دیوان حافظ محشور بودم؛ از بام تا شام در مسجد  با همدرسانم « الا یا ایهاالساقی...» را تکرا ر می نمودم. در شش سالگی در مکتب سیفی هروی – نگارنده ی کتاب وزین«تاریخ هرات» دویدن را آغاز کردم و سرانجام با نفس نیم سوز از دانشگاه تربیت مدرس تهران با در یافت دکترای ادبیات فارسی احساس نمودم که هنوز توان دویدن دارم، هم اینک  از یک دانشگاه مغرب زمین پیشنهاد ادامه ی تحصیل در مقطع « پست دکترا» را در یافت نموده ام، که امیدوارم رشته ی عمر کوتاهی ننماید.

        اگر از این گردنه عبور نماییم، باید گفت: تا کنون اوراق زیادی را سیاه نموده ام که مجموعه ی آنان به سی عنوان می رسد. برخی از این آثار اقبال چاپ یافته اند چونان:

1-   نقد خلیلی

2-    گزیده ی رباعیات بیدل

3-   بوطیقای بیدل

4-   خوشه هایی از جهان بینی بیدل

5-    در خانه ی آفتاب(سیری در احوال و آثاربیدل)

6-    چگونگی انسان کامل از دیدگاه بیدل و حافظ

7-   چهار شاعر، چهار برادر

8-   سیاه سپید اندرون(سیری در احوال حاج محمد اسماعیل سیاه)

9-   چگونگی هویت ملی افغانستان

10-   هیچ گنجی نیست از فرهنگ به (ویژه ی همایش بین المللی رودکی)

بر آنم چند مجموعه ی دیگر را در سال روان در کابل چاپ نمایم. خوب همه چیز در گرو همت فرهنگی جامعه است.

  2)شما به عنوان یکی از معدود نخبگان حوزه ی اندیشه، وارد ساختار سیاسی  و اداری کشور شدید، در مورد این تجربه بگویید؟

 

    *)   در جوامع ماقبل مدرن، که مهمترین مشخصه ی آن دولت سازی است، شایسته سالاری، امری است مهجور. از این جهت آنانی که بار سنگین روشنگری را بر دوش دارند، تجربه ی شان آمیخته با شوکران است. زیرا نخبگان فکری در تقابل با نخبگان ابزاری قرار دارند. نتیجه ی این تقابل، یأس و تلخی است. اما اگر نخبگان فکری فراموش ننمایند که  بار سنگین دولت سازی و ایجاد توسعه را بر دوش دارند، مرارت و ملال را تحمل می نمایند.

      به باور من، همان گونه که جامعه اسیر جنگ سنّت و تجدد است، ساختار های سیاسی و اداری کشور بیش از سائر عرصه ها آیینه دار این واقعیت است. عوامل بازدارنده ی دولت سازی را در این جدال سخت باید جست. از این منظر تجربه ی من شوکرانِ شکرین است. یعنی از عدم شایسته سالاری رنج می برم و از این که می توان در این برهه ی حساس کاری کرد، احساس آرامش  می نمایم.البته در همین جا باید  به صراحت بگویم، که فقر مدیریتی از ریشه های اساسی فقر فرهنگی و فقر اقتصادی است. تا زمانی که فقر مدیریتی مهار نگردد، هرگز نمی توان با فقر اقتصادی  و فقر فرهنگی مبارزه کرد. این از برجسته ترین خطوط تجربه ی کاری من در عرصه های سیاسی و اجرایی است.

 

3) «چگونگی هویت ملی افغانستان» یکی از آثار شماست که پیش از دوره ی مؤقت منتشر شده است. به باور شما امکان تقویت فرایند هویت ملی وجود دارد؟

 

*) پاسخ این پرسش آن قدر پیچیده و دشوار است که نمی توان در جغرافیای یک مصاحبه مطرح و ارزیابی کرد، زیرا پیش از آن که از تقویت فرایند هویت ملی بگویم باید د ر پیرامون ملت و چگونگی آن به تفصیل سخن گفت.

       می دانید بستر زایش و رشد هویت ملی، اروپاست. از اواخر قرن 19 میلادی است که مشرق زمین با چنین مباحثی آشنا و درگیر می شود؛ و از نیمه ی دوم قرن بیستم این پدیده ی سیاسی، هویت علمی می گیرد.

       برای درک دقیق هویت ملی ایجاب می نماید تا از مقوله ی ملت فهم دقیق و عمیقی داشته باشیم، در غیر آن صورت نمی توان از هویت ملی و چگونگی تقویت فرایند آن سخن گفت.

می دانید که واژه ی ملت برگردانی از واژه ی فرنگی nation     است، که خود برگرفته از واژه ی لاتینnatio است، که بیانگر نسبت خونی انسان ها از طریق ولادت است. چنین فهمی از ملت سبب گردید تا گوبینو و واشردولاپوژ فرانسوی  نظریه ی نژادی ملت را مطرح نمایند. هوستون استوارد چمبرلین، بر مبنای نظریه ی نژادی ملت،  مبانی فاشیسم را پی می افکند.

       از آن جایی که ملت ها متشکل از نژاد واحد نیستند، تعریف روشن از ملت خالی از دشواری و کژ تابی نیست . از همین جهت برخی از علوم ،پدیده ی ملت را از مفاهیم و مقولات اساسی نمی دانند؛  چنان که در جغرافیای علوم سیاسی بهای اساسی به اقتدار سیاسی و جامعه ی مدنی می دهند؛ و فلاسفه بر تاریخ مشترک و وحدت فرهنگی تأکید می نمایند.

       این مباحث تفصیلی را در »کتاب چگونگی هویت ملی» به تفصیل واکاوی نموده ام. اینک به این بسنده می نمایم که فرایند شکل گیری ملت فرایند پیچیده و غامض است. محققان  چندین عامل را در تکوین ملت اساسی می دانند. از جمله:

1-   نهاد سیاسی امپراطوری

2-   ادیان جهانی

3-   زبان و ادبیات مشترک

4-   رشد اقتصادی، اجتماعی و شکل گیری شهر ها

بغیر از عامل چهارم، سه عامل دیگر را در پیشنه ی افغانستان تاریخی  می توان به قوت و قدرت بر شمرد، به خصوص چهار عنصر کلیدی ملت ساز را در سه آیینه ی آریانا، خراسان و افغانستان می توان دید. این چهار عنصر عبارت اند از:

1-   سرزمین مشترک

2-   دین مشترک

3-   زبان مشترک

4-    اراده ی مشترک

این چهار عنصر بیانگر چگونگی هویت جمعی مردمی است که در این سرزمین باستانی و کهنسال زیسته اند و با مهاجمین رنگارنگ با اراده ی چمعی مبارزه نموده اند.

به هر حال، مهمترین ممیزه ی جوامع در حال گذار، جنگ سنت و تجدد است. چالش های توأم با عصبیت و تعصب را در بستر چنین جنگی می توان تبیین کرد و راه حل های جامعه شناسیک را ارائه نمود.

    پاسخ موجز به پرسش فربه شما، پاسخ مثبت است. البته راهی است دشوار و پر از کوه و کتل. توسعه ی متوازن فرهنگی، سیاسی و اقتصادی می تواند بستر مناسب استواری هویت ملی را فراهم کند . فراموش نباید کرد که: الکتریسته عامل مدرنیته است؛ و رسانه ها در راستای همگرایی نقش کلیدی دارند. البته فرایند جهانی شدن نیز از چالش های  فرا روی هویت های ملی است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

 

4) چنین پنداشته می شود که جامعه ی افغانی با دور شدن از جنگ، تازه متوجه خلا ها و مشکلات اجتماعی خود گردیده؛ و بخشی از تضاد ها را کشف کرده است؛ نظر جناب عالی در مورد این وضعیت چیست؟

 

* ) اجازه بدهید در پیرامون« جامعه ی افغانی» اشارتی داشته باشم: اسم سرزمین عزیز ما افغانستان است. بر مبنای قانون اساسی کشور، « بر هر فردی از افراد ملت افغانستان کلمه ی افغان اطلاق می شود» (فصل اول)، از آنجایی که واحد پول کشور «افغانی» است، کار برد «جامعه ی افغانی» بری از کژتابی نیست. دو نکته را نباید فراموش کرد:

1)   زبان پشتو و دری - براساس دقیق ترین پژوهش های علمی-  جزء «السنه ی زبان های ایرانی » اند. السنه ی ایرانی از تعابیر زبان شناسی است ، به جغرافیای سیاسی ارتباطی ندارد. به تعبیر باز تر : زبان دری و پشتو ارتباط وثیق با زند وپازند دارند.

2)   بنا بر پژوهش های داکتر کاکر واژه ی افغان برگرفته از واژه ی اسواغانه ی  سانسکریت است یعنی سرزمین سواران. با توجه به این که سلسله ی اسپه از سلسله های بزرگ افغانستان تاریخی است. چنین فهمی،  دقیق و عمیق است. اسواغانه- اوه گانه – اپگانه – اپگان – اوگان –افغان، بیانگر سیر تاریخی تحول این واژه ی هویت آفرین است. گشتاسپ، لهراسپ، جاماسپ و غیره بار اساطیری و ادراکی سلسله ی اسپه را بر دوش        می کشد . از همین منظر نوشتن اسب با حرف «ب» اشتباه است، باید با حرف«پ» نوشت یعنی اسپ !

                 اما در پیرامون پرسش تان باید گفت: جنگ عریان کن تضاد ها و تناقضات پنهان اجتماعی است. فضا های بسته و راکد تَرَک برداشته ، هویت های قومی فربه شده؛ و جامعه عملاً در حالت گذار قرار دارد. چالش های قوم گرایانه به عنوان چالش های جامعه ی ماقبل مدرن، ژرف ساخت این حالت گذار را می سازد. باید با سماحت و شجاعت سیاسی فرهنگی با این واقعیت مواجهه کرد. مواجهه یعنی رسیدن به نگاه و نگرش کلان و عمیق معطوف به همگرایی ملی. رشد متوازن خرده فرهنگ در جهت تقویت فر هنگ جمعی و ارتقای آن به سطح فرهنگ ملی.

بلی! تضاد ها فوران زده و مشکلات اجتماعی پیچیده تر شده است. عبور از مرحله ی گذار دشوار و پیچیده است .  حضور جریان روشنفکری، ماحصل مرحله گذار است. پاسخ به      « چه باید کرد؟ » این مرحله ی تاریخی، در گرو فهم ، فراست و تلاش صمیمانه ی  همه ی فرهیختگان کشور است.

 

5) تفاوت های اجتماعی در سال های اخیر به دلایلی به تضاد های اجتماعی تبدیل شده است، آیا نمی شود با حفظ تفاوت ها به همگرایی رسید؟

 

*) چالش های اجتماعی به معنای تبدیل شدن تفاوت ها به تضاد ها نیست. مقوله ی تضاد متعلق به قلمرو فلسفه  است. این که هویت ها سر تعارض دارند، واقعیتی است انکار ناپذیر. توسعه ی متوازن اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می تواند بستر رسیدن به همگرایی را هموار نماید. تنوع در طبیعت و تفاوت در ساختار های اجتماعی، از واقعیت هایی است که نیاز به استدلال ندارد. زیبایی در تنوع است. تنوع فرهنگی نشان دهنده ی غنای فرهنگ ملی یک کشور است. پلورالیسم یا کثرت گرایی از مبانی جامعه ی مدنی است. باید با به رسمیت شناختن تفاوت ها، فرایند همگرایی را پی افکنیم.

  ^) در ایجاد چنین فضایی چه عواملی را دخیل می دانید؟

 

*) استبداد و انسداد متوالی سیاسی. فقر فرهنگی، اقتصادی و مدیریتی. توالی و استمرار جنگ در سیر تاریخ کشور. در یک کلام : فقدان عدالت و آزادی!

 

9) آیا قشر «چیز فهم» جامعه درگیر این تضاد ها نگردیده است؟

 

*) در سال های واپسین جهاد، خواست های قومی، مذهبی و ایدئولوژیک قشر «چیز فهم» را زبون و زمینگیر نموده بود. بسا از فرهیختگان به دام چالش های قومی اسیر شده بودند و به اندازه ی سقف خواست های قومی پرواز می نمودند. اشعار شاعران  دوره ی جهاد، به بهترین وجه صدای قومگرایی را به تماشا می گذارد .

       به هر حال، روشنفکران باید با چالش های اجتماعی مواجهه نمایند و راه بیرون شد از  این چالش ها را بنمایاند . اسارت در  دام چالش ها، به معنای هبوط در تاریکی است.

 10)در مورد جایگاه هرات در وضعیت فعلی توضیح بفرمایید. در این مورد نظرات مختلفی وجود دارد ، یکی هم این است: چنانکه بایسته است حق هرات ادا نشده است؟

 

*) «جایگاه هرات»، «حق هرات»؟! مقوله های شگفتی ا ست. جایگاه هرات در جغرافیای سیاسی و اداری کشور محرز و آشکاراست. تجارب سه دهه ی اخیر نشان داده است که نقش هرات در تحولات سیاسی- نظامی چنان برجسته بوده، که هرگز نمی توان از آن چشم پوشید. از نظر فرهنگی چنان شاخص است، که اجماع جمعی باشندگان کشور برآن صحه می گذارد. از زاویه ی چگونگی توسعه، هرات مرکز توسعه ی حوزه ی غرب است. بازدارندگی در راستای این واقعیت، به معنای بازدارندگی توسعه به وسعت کشور است. حکومت از این منظر باید به هرات بپردازد. با توجه به همه ی مؤلفه های یک ولایت، حداقل شش ولسوالی درجه اول هرات ویژگی ولایت را دارا می باشند . حکومت با توجه به این ظرفیت های عینی باید به هرات توجه ویژه بنماید. حضور سه وزیر هروی زاده در کابینه، فرصت نهادینه ساختن پای بست مدنی، بویژه تقویت هویت فرا قومی هراتیان رامساعدساخته، که با کمال تأثر از  این فرصت تاریخی  نه تنها استفاده ی بهینه نشده، بل   حلقاتی از قدرت، با استفاده ی ابزاری از اقوام، فرایند فضای مدنی را مخدوش نموده اند. امیدوارم فرهیختگانی که نسبت به جایگاه و حق هرات ملاحظاتی دارند، از منظر حقوق شهروندی و فرایند توسعه ی پایدار معطوف به جامعه ی مدنی، نگاه و نگرش شان را فربه نمایند. هر گونه خواست سکتاریستی و غیر مدنی محکوم به اضمحلال است.

 

11) از شما در زمینه ی ادبیات به ویژه بیدل شناسی آثار مطرحی منتشر شده است، چرا بر ضرورت شناخت بیدل این همه تأکید نموده اید؟

 

* ) بلی! خوشه هایی از جهان بینی بیدل، بوطیقای بیدل، گزیده ای از رباعیات بیدل، در خانه ی آفتاب( سیری در احوال و آثار بیدل)، مقایسه ی انسان کامل  از دیدگاه بیدل و حافظ، تا کنون منتشر شده است و به زودی مجموعه ی به نام « ترصدایی بیدل» نیز چاپ خواهد شد . بیدل، عارفی ا ست شاعر. شعرش سرشار از بارقه های فلسفی، کلامی است . معرفت و تجربه ی شهودی اش آن قدر وزین و اندیشه افزاست، که هر فرهیخته ی – به قول داکتر محمد رضا شفیعی کدکنی – اگر ویزای قلمرو بیدل را به دست آورد، برای همیشه در این قلمرو پر از کوه و کتل ماندگار خواهد شد. 

         شناخت انسان و کمال انسانی از دریچه ی آثار بیدل به معنای شناخت نو و نوآیین از انسان است:

چیست انسان؟ کمال قدرت عشق              معنیِ کاینات و صورت عشق

           فقط به این بیت توجه عمیق نمایید:

چراغ علم میفروز جز به قدر شهود            خطاست دانش بسیار و معنیِ اندک

 به هر حال، تا کنون به صراحت بر ضرورت شناخت بیدل تأکید ننموده ام ، اینک صمیمانه از همه ی آنانی که به انسان و مصایب جامعه ی انسانی  می اندیشند،           می خواهم در این اقیانوس غواصی نمایند . امواج معرفت و تجارب شهودی بیدل سرشار از مروارید های نایاب است.

 

12)می خواهم باز هم در مورد هرات سوالاتی را مطرح کنم:چرا نخبگان فرهنگی در هرات نمی پایند؟

 

*) پرسش شگفتی است. فرار نخبگان از هرات؟ نمی دانم . فکر می کنم پرسش، اندکی کلیشه ای است.بحث فرار مغز ها، با واقعیات جامعه ی ما – آنگونه که در برخی از کشور های همسایه مطرح است- قابل تطبیق نمی باشد.

        به هر حال، مهاجرت به دلایل و علل گوناگون واقعیتی است انکار ناپذیر. حضور فرهیختگان در کابل و سایر ولایات کشور به دلیل معاذیر شغلی، به معنای نپاییدن در هرات نیست. (پرواز را به خاطر به سپار !)؛ مهم این است.

 

12)   نگاه تان به فعالیت های ادبی امروز هرات چگونه است؟ آیا قانع کننده است؟

  *) احساس می کنم فعالیت های ادبی اندکی از سطح به عمق گراییده، این چرخش از سطح به عمق امری فرخنده است. آثار منتشر شده در دو سال اخیر نشان دهنده ی این تأمل ادبی است.

آفرینش بر مبنای انگیزه های زود گذر زیباست، ولی شکوفایی شهود هنری بازتاب دیگری دارد. آثار ماندگار ادبی ماحصل چنین دوره ای است:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این باشد؛

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 هنر متعالی، یعنی شنا کردن در افسون گل سرخ! بنا بر این، فضای آرام ادبی به معنای رکود نیست. البته در میدان فعالیت های هنری، ایستایی به معنای مرگ هنرمند است:

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم            موجیم که آسودگیِ ما عدمی ماست

 برای من هیچ سطحی از اوج و عمق ادبی قانع کننده نیست. هنر یعنی رسیدن به فراسوی وصف ناپذیر!

 13)   آخرین کتابی که خوانده اید؟

 *) پژوهش های فلسفی، اثر لودویک ویتگنشتاین، ترجمه ی فریدون فاطمی.

 

14)   تقابل نسل نو و نسل پیش را چگونه تعریف می کنید؟

 *) تقابل سنت و تجدد؛ این تقابل مهمترین ویژگیِ دوران گذار است.

 

15)   تا حال چند اثر از جناب عالی منتشر شده؛ و چه آثاری روی دست دارید؟

 

*) تا کنون ده اثر اقبال چاپ یافته است. مجموعه ی دست نبشته های آماده به چاپ، به  بیست اثر می رسد. هم اینک دو نبشته در آستانه ی  چاپ است:

1)     اشک خنده( شعر)

2)     تر صدایی بیدل

 16)    با تشکر از فرصتی که در اختیار ما گذاشته اید.

 *)  سلام مرا به همکاران تان برسانید و به گویید:

راه دور ست، پیش با ید رفت       لیک با پای خویش باید رفت