عشق ست خلاصه ی وجودم ( اگر می توانید مرور نفرمایید)/ چاپ زمستان 1388 کابل
مقدمه
بر آنم که در قلمرو بزرگ سخنوری قدم گذارم که شگفتی های هنری اش حیرت آفرین است. ذهن و زبان با زمزمه ی ابیاتش آهنگ غنایی می گیرد و با تماشای پنج گنجش رنگ نامتناهی.
از حکیم نظامی گنجوی می گویم، سخنوری که چکامه هایش چکاد شعر بزمی است. همان گونه که شعر رزمی ما با حکیم ابوالقاسم فردوسی به ستیغی می رسد که وصف نا پذیر است. البته این دو ستیغ ادبیات داستانی ماحصل مساعی سخنورانی است که از سده ی سوم، سروده هایی را به یادگار گذاشته اند. مسعودی مروزی، ابو شکور بلخی و رودکی سمرقندی سه آیینه ی متناظر ی اند که ادبیات داستانی سده ی سوم را به تصویر می کشند. دریغ که از چکامه های غنایی این سخنوران جز چکیده یی باقی نمانده است.
دقیقی در قرن چهارم با هزار بیت حماسی حدیقه آرایی می نماید و سر در نقاب خاک می کشد. حکیم ابوالقاسم فردوسی با توجه به شاهنامه های منثور و منظوم شاهنامه اش را پی می افکند. آیینه داری هزار بیت دقیقی به معنای صحّه گذاشتن بر پیش کسوتی ِ دقیقی است. با کمال تأثر فردوسی این هزار بیت را به خاطر نشان دادن فخامت سخنش ویزای ورود به قلمروش می دهد؛ و با لحنی -که برازنده ی خداوندگار شاهنامه نیست- دقیقی را تحقیرمی نماید. با آنهم حضور این ابیات در شاهنامه سبب گردیده است که تا قسمتی از شاهنامه ی دقیقی ماندگار بماند:
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بـاران نیابـد گزند
فراموش نباید کرد که در دوره ی ساسانی و غزنوی پرداختن به داستان های رزمی و بزمی از جریان های غالب ادبی است، چنان که ابوالقاسم حسن عنصری از پیشکسوتان عرصه ی رزم و بزم، در گستره ی تاریخ ادبیات ماست. داستان های وامق و عذرا، خنک بُت و سرخ بُت، شاد بهر و عین الحیات، این ادّعا را مستند می سازد. این آثار وزین- گرچه از باد و باران مصون نمی ما نند- اما ابیات به یادگار مانده، بیانگر چگونگی توان عنصری است.
وامق و عذرای عنصری که به اهتمام پرفسور محمد شفیع پاکستانی منتشر شده است؛ روشن ترین متن ادبی است ، که چگونگی ادبیات غنایی را در آن دوره می نمایاند.
بدون تردید نیمه ی دوم قرن پنجم، از دوره هایی است که شعر غنایی عملاً پله های اعتلا را می پیماید . «ورقه وگلشاه» عیوقی ، « ویس و رامین» فخرالدین اسعد گورکانی ، ممثّل چنین اعتلایی اند.
مثنوی «یوسف و زلیخا» نیز از سروده های قرن پنجم است که سراینده ی آن تا کنون در پرده های گمنامی پنهان است. انتساب این مثنوی به حکیم ابوالقاسم فردوسی از اشتباهاتی است که سبک ناشناسان مرتکب شده اند.
در امتداد چنین آفرنیش ادبی است، که نظامی گنجوی به بلندای تاریخ قد می کشد. در حقیقت گل های شکفته شده در فرایند چند قرن را تبدیل به گلاب می نماید، که عطر دل انگیز آن نظیره پذیر نیست.
نظیره گویی امیر خسرو دهلوی، خواجوی کرمانی، نورالدین عبدالرحمان جامی و ده ها شاعر پارسی گوی و ترک زبان دستاوردی جز انفعال نداشته است. همه ی مقلدان به عظمت نظامی اعتراف نموده اند.
یکی از پنج گنج شیخ گنجه، داستان لیلی و مجنون است. قیس بن ملوح و لیلی فرزند سعد که پرورش یافته ی دو قبیله ی عرب اند، آفرینشگر این سرنوشت عاشقانه اند.
نظامی این قصه ی سرشار از عشق را به خواسته ی شروانشاه می سراید، سرودن چهار هزار بیت در چهار ماه بیانگر طبع وقّاد خاوندگار «خمسه» است.
لیلی و مجنون در دقایقی حدیقه آسا می شکفد که همسر عزیز و گرامی شیخ گنجه جان به جان آفرین می سپارد. مرگ «آفاق» سبب می گردد تا سوز انفسی شیخ، با شور دیگری شراره کشد.
گرچه تا قرن ششم قصه ی منظوم لیلی و مجنون در قلمرو ادبیات پارسی دری جوانه نمی زند و نظامی در این زمینه پیشکسوت است، اما ساری و جاری بودن این داستان دل انگیز در ذهنیت جمعی جامعه، از واقعیت های انکارناپذیر است. اشارت شاعران بدین دو نماد دلدادگی، بشارتی از چنان واقعیتی است.
رابعه ی بلخی نخستین سخنوری است که در غزلی، لیلی و مجنون را جانمایه ی صور خیالش می سازد:
زبس گل کـه در بـاغ مـأوا گـرفت
چمن رنـگ ارتنـگ مـانــا گـرفت
مگـر چشم مجنون بـه ابر انـدر ست
کـه گل رنگ رخسار لـیـلا گـرفت
حضور کنایی لیلی و مجنون در تک بیت هایی پس از رابعه ی بلخی، بیانگر نهادینه شدن این نماد عاشقانه در صور خیال است، ولی نخستین سخنوری که این حضور را روایی می سازد و در حکایتی می پروراند حکیم سنایی غزنوی است. «حدیقه»، آیینه دار چنین رویش تازه ای است:
آن شنیـدم کــــه در عــرب مجنـــون
بـــود بـــر حسن لیـلــی او مـفـتــــون
دعـــــویِ دوستـــیِ لـیــــلا کـــــرد
همــه سـلــوای خـویش بـلــــوا کــرد
حُلّــه ی زاد و بــوم خویش گـذاشت
رنــج را راحـت و طـــرب پنــــداشت
کــوه و صحرا گــرفت مسکن خویش
بــی خبـر گشتـــه از غـم تــن خـویش
چنـــد روز، او نیـــــافت هیـچ طعـــام
صـیـــد را بــــر نــهــــاده بـــر ره دام
ز اتفـــاق آهــــویـــی فتـــاد بـــه دام
مـــر ورا ناگـهــان بـــر آمـــد کـــام
چــون بـــه دیـــــد آن ضعیف آهو را
و آن چنــــان چشــم و روی نیکــــو را
یلـــــه کـــــردش سبـــک زدام او را
ای همـه عــــاشقـــــان غـــــلام او را
گفت: چشمش چو چشم یـار من ست
ایـن کـه در دام مــن شکـــار من ست
در ره ی عــاشقــی جفــا نـــه رواست
هــم رخِ دوست در بــلا نــــه رواست
چشـم لیــلــی و چشـم بستــه بـــه بنـد
هست گــویـی بـــه یـکـدگـر مــانـنــد
زیــن سبب او حــرام شـــد بـــر مـــن
بــــه رهــانمش از ایـــن بـــلاد مـحــن
پس از حکیم سنایی غزنوی، شیخ فریدالدین عطار با باده ی لیلی و مجنون نشئه پروری می کند و همهمه ی نمادین روح بلندش را در چنین نمادهایی می ریزد.
بیست و سه حکایت در «منطق الطیر»، «الهی نامه» و «مصیبت نامه» از این لطیفه ی عاشقانه لطافت گرفته است . یکی از این حکایات را - که در «مصیبت نامه» صور پرور است- آیینه داری می نمایم:
گشت لیلـــی پیش از مجـنـون هـلاک
بــود غــایب آن زمـان مجنـون پــاک
عــاقبت مجنــون چـو بـا آن جا رسیـد
آنچــه نتــوانست دیـــد آن جا شنیــد
آن یکـی گـفت: ای دلـت پـر شـور او
خیـز تــا بـــا تــــو نمـایـــم گـــور او
گفت: حاجت نیست ایـن با من مگوی
زانـکـه مـن آن خـاک بشناسم بـه بوی
ایـن بـگـفت و راه گـورستــان گـرفت
نعـره زن شـد شیـوه ی مستـان گــرفت
خـاک مـی بـویید و در راه می شتافت
تــا کــه گــور لیلـی آخـر بــاز یـافت
مـــاتـــم آن مـــاه را تـــاوان بــــداد
سـاعـتـی بـیـخـود شـد آخـر جان بداد
چـون بــه پـاکـی زو بر آمد جان پاک
در بــر او دفــن کـردندش بـــه خــاک
زنــده او از عشـق جــانــان بــود و بس
لاجــرم بـــی او فــــرو رفتـش نـفـس
حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی که در دیوان شمس کلاه وجد را بر عرش می ساید و مثنوی را با سماع سرشار از عشق » بزم خدا» می سازد، بارها بار از لیلی و مجنون آیینه ساخته است تا «بشنو از نی« ناگفته هایش را به تصویر کشد.
اینک دو بیتی را به تماشا می گذارم که به تعبیر خود حضرت مولانا ممثّل "بحر در کوزه" است:
گـفت لیـلی را خلیفـه کایـن تـویــی
کـز تـو شـد مجنون پریشان و غـوی
از دگــر خــوبـان تــو افـزون نیستی
گفت خامُش چون تو مجنون نیستی
با همه ی این تجلّیات رنگارنگ و کنایی، داستان لیلی و مجنون چون شمعی در عرصه ی بیکران شعر فارسی دری سو سو می زند. آنگاه که نظامی با دم گرم خویش در این نای می دمد رستاخیز دیگری بر پا می گردد و قصه ی شورانگیز لیلی و مجنون خانه به خانه در اذهان رسوب می نماید. بدون تردید نقش شروانشاه در شکل گیری این شاهکار، فراموش ناشدنی است.
فرهیختگان می دانند که نظامی با سرودن خسرو و شیرین چنان جان صاحبدلان را شکرین می نماید که هر ذهن و زبانی در انتظار نیشکر دیگری از این نیستان است. شروانشاه مظهر این خواست عمومی است.
حکیم نظامی در آغاز از پذیرفتن این خواهش سرباز می زند زیرا مرگ همسر عزیزش «آفاق» چنان آن را سرد نموده، که جز دلتنگی آهنگی ندارد. و از جهت دیگر نظامی می داند که فضای شوخ و شنگ در «خسرو و شیرین» نشئه پرور نشیده ای اوست. شعف شکفته از چهار سو، سخنش را مستی می بخشد که
وصف ناپذیر است. اما فضای لیلی و مجنون
برخشکی ریگ و سختی کوه
استوار است ؛ و با گردباد و گز و بنه نمی توان بزم آرایی کرد:
گفـتم سخن تـو هست بــر جـای
ای آیـینــــه روی آهـنـیـــن رای
لیکن چـه کنم هوا دو رنـگ ست
انـدیشـه فـراخ و سینـه تـنگ ست
دهلیز فسـانــه چــون بــود تـنـگ
گــردد سخن از شـد آمدن لـنگ
مـیــدان سـخــن فــراخ بـــایــــد
تـــا طـبـع ســـواریـــی نـمــایـــد
ایـــن آیـت اگرچه هست مشهور
تـفسیــر نشــاط هـسـت از او دور
افــزار سخـن نشـاط و نـــاز ست
زیـن هر دو سخـن بهانه ساز ست
بـــر شیفتــگی و بـنـــد و زنـجیــر
بــاشــد سخـن بــرهـنــه دلـگـیـر
در مـرحلـه ای کــه ره نـــدانـــم
پـیــداست کــه نکتـه چـنـد رانـم
نـــه بـــاغ و نــه بــزم شهریــاری
نــه رود و نــه می، نـه کــامگـاری
بــرخشـکی ریـگ و سختـی کوه
تــا چـنــد سخــن رود در انــدوه
بــایـــد سخـن از نشــاط ســازی
تــا بیـت کـنـد بـــه قـصـه بــازی
ایــن بـــود کـز ابتــدای حــالـت
کـس گِـرد نـگـشتش از مـلالـت
اصرار شروانشاه بویژه خواهش یگانه یادگار همسرش «آفاق» یعنی جگرگوشه اش محمد آن را بر آن می دارد که خشکی ریگ و سختی کوه را با دم گرمش منبسط نماید. بدون تردید لیلی و مجنون از جان نظامی مایه گرفته است:
در جـستـن ایــــن متـــاع نغــــزم
یـک مـــوی نـبــود پــای لــغـزم
مـی گـفتـم و دل جـواب مـی داد
خـــاریــدم و چشمـه آب می داد
دخـلـی کــه زعـقـل درج کـردم
در زیـــور او بـــه خــرج کــردم
بنا براین، به باور نگارنده، «لیلی و مجنون» در نگارستان نظامی آهنگ و رنگ ارزشی دیگری دارد، زیرا این قصه از «افزار سخن» یعنی«نشاط و ناز» محروم است.
نظامی باور دارد:
پیرایه جان زجان توان ساخت
طبیعی است که همّت والایش : «پیراهن عاریت نپوشد»، از این منظر، منظره ای «لیلی و مجنون» رنگ آمیزی دیگری دارد. اینک بر آنم که نشئه ی حضرت نظامی را در پیمانه بریزم، در حالی که می دانم:
«نشئه را چون باده نتوان در دل پیمانه ریخت»
(بیدل)
اگر نثر من چون نسر آسمان باشد در آیینه داری «لیلی و مجنون» نظامی جز شرمندگی دستآوردی ندارد. اما از آن جایی که ادب در اطاعت است، اشارت استاد بزرگوار جناب آقای دکتور پور نامداریان را گرامی می دارم و می دانم:
غـازه ی حُسن ادا آسـان نمـی آیـــد بـــه دست
فکر خـون ها می خورد تا رنگ می گیرد سخن
بیدل
اگر این مجموعه بتواند ذوق ادبی جوانان را برانگیزد، نگارنده نفسی به بلندای سپاس خواهد کشید.
1ـ گوینده ی داستان چنین گفت
گوینـده ی داستان چنیـن گفت
آن لحظه که دُرّ این سخن سُفت
کــز ملک عـرب بــزرگــواری
بــوده ست بــه خــوبتـر دیاری
بــر عــامـریـــان کفـایـت او را
معـمـور تــریـــن ولایــت او را
خــاک عـرب از نسیـم نــامش
خــوشبـوی تـر از رحیق جامش
سلطـان عــرب بـــه کامـگـاری
قـــارون عجــم بــه مــالــداری
محتاج تـرا از صـدف بـه فرزنـد
چـون خـوشـه بـه دانـه آرزومند
این مرد صاحب جاه و جلال، سالیانی رنج بی فرزندی می کشد و با آرزوی داشتن فرزندی صمیمانه بذل و کرم می نماید، تا تخت و تاجش بی وارث نماند. خواسته ی توأم با نیایشش از خداوند، داشتن جگر گوشه یی است و بس.
سر انجام استغاثه و دعایش با تجلّی اجابت مواجه می شود و نام جگرگوشه اش را قیس می گذارد. زیبایی و ذکاوت قیس چنان جاذبه ای دارد که پسران و دختران، مشتاق دیدار وی اند و صمیمانه او را دوست می دارند.
قیس که تجسّم تمام آرزوهای پدر است، با پرکشیدن از دوران کودکی پای به مکتب خانه می گذارد:
شـد چشـم پـدر بـه روی او شاد
از خـانــه بــه مکـتبش فـرستــاد
دادش بـــه دبیـــر دانـش آمـوز
تــا رنـج بـر او بـرد شـب و روز
در میان دختران و پسران این مکتب خانه، دختر طنّاز و مهر انگیزی درس می خواند که سر آمد همگان است. این زیبا صنم سرشار از ملاحت، از قبیله ی مجاور قبیله ی قیس است:
آراستـــه لـعبتــی چــو مــاهــی
چــون سـرو سهی نظـاره گاهی شـوخی کـه بـه غمزه ای کمینـه
سُفـتی نــه یکــی هــزار سینـــه
آهـو چشـمی کــه هـر زمــانـی
کُشتـی بـه کـرشمـه ای جهـانـی
زلفش چـو شبی، رخش چـراغی
یـا مشعلـه ای بـه چنـگ زاغــی
کـوچـک دهنـی بـزرگ سـایـه
چــون تنـگ شکـر فـراخ مـایـه
شکّـر شکنـی به هر چـه خواهی
لشکر شکن از شکر چه خواهی
محبــوبــه ی بیـت زنـــدگــانی
شـــه بیــت قصیـده ی جــوانــی
قیس که خود:
نـو رستـه گلـی چـو نـار خنـدان
چــه نار و چه گل، هـزار چندان
روشـن گـهـری زتـــابـنـــاکـی
شـب روزکُــنِ سـرای خــاکـی
است، بادیدن فرشته ی پری پیکر حورا وش:
دلداد و به مهر دل خریدش
لیلی نیز در میان آن همه دلی که بیادش می تپد؛ و نگاه هایی که خاطر خواه اوست:
در هر دلی از هواش میلی
سراپرده ی دلش آیینه دار قیس می گردد:
او نـیـز هـوای قـیس مـی جُست
در سینه ی هر دو مهر می رُست
با گره خوردن عاطفه و مهر دو دلداده:
ایـن جـان بـه جـمـال آن سپرده
دل بــرده و لیــک جــان نبـرده
وآن بــر رخ ایــن نظــر نـهــاده
دل داده و کــــام دل نــــــداده
طشت دلدادگی شان از بام می افتد. همهمه ی عشق شان در همه جا می پیچد و حاسدان پرده دری می نمایند:
ایـن پـرده دریـده شد زهر سوی
و آن راز شنیده شد به هر کـوی
زیـن قصّه کـه محکم آیتی بـود
در هـر دهـنـی حکــایتــی بــود
آری: قیس که شیفته و مجنون لیلی است و لیلی، دلدار و دلداده به قیس،
کـــردنــــد بـهـــم بســی مـــــدارا
تــــــا راز نــــگـــردد آشــکــــارا
از آن جایی که شکیبایی در مقام عشق جایی ندارد، و عشق در پرده نمی ماند، دشنه های طعنه از چهار سو تیز می گردد:
از بس که سخن بـه طعنـه گفتند
از شیــفـتــه مــاه نــو نـهفـتنــد
از بس که چو سگ زبان کشیدند
زآهــو بــره سبــزه را بـریـدنــد
برای این که این همهمه خاموش شود و شمشیر فتنه پروران بی دسته گردد، خانواده ی لیلی چاره را در ایجاد فاصله می بینند و لیلی را از رفتن به مکتب خانه باز می دارند. تا هیمه ی همهمه ی عشق خاکستر گردد.
لیلی که با قساوت از قیس جدا می گردد، شرحه شرحه دل از دیده می فشاند:
لیـلـی چـو بـریده شـد زمجنـون
مـی ریـخت زدیـده دُرّ مکنــون
قیس نیز از جدایی لیلی «پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست» در کوچه و بازار می گردد و شرح اشتیاقش را با مویه و زاری می نالد و می خواند:
مجنـون چـو نـدیـد روی لـیـلـی
از هــر مــژه ای گـشــاد سیـلـی
می گشت بـه گرد کوی و بازار
در دیـده سرشک و در دل آزار
مـی گـفت ســرودهـــای کــاری
می خـواند چو عـاشقـان بـه زاری
آری! جدایی جان از جانان جز جنون ارمغانی ندارد، و قصه ی پر غصه ی قیس چنان با جنون می آمیزد که دیگر از قیس اثری نمی ماند، و آن که در بی سر و سامانی، فسانه ی روزگار می گردد، مجنون است:
او مـی شـد و مـی زدنـد هـرکس
مجنـون مجـنـون ز پیش و از پس
قیس که با دست عشق جامه ی جنون را می پوشد، مسمّا به جنون می گردد، و در این عالمی که «دیوانگی هم عالمی دارد» راه و رسم نیاکان را فرو می نهد و بر همه چیز جز عشق لیلی پای می گذارد.
پدر و وابستگان مجنون از جان مایه می گذارند تا با پند، پرده ی پندارش را بالا بزنند و عقل را بر جای عشق بنشانند، بی خبر از این که:
پنـد، ار چـه هـزار سود منـد ست
چون عشق آمد چه جای پند ست
(ادامه دارد اگربخواهید)