فراسوی فنا

خواب دیدم که غزل می­خوانی؛

                        و صراحی در دست

با من از عشق سخن می­گویی

چشم مستِ تو شراب آلوده

با نگاهت که دَمَ سبز مسیحایی داشت

پرزدم تا به فراسوی فنا

تا فرازی که تو در همهمه ام گل کردی

و من از شور شکوفایی مستِ تو گلاب

*   *   *

خواب دیدم که غزل می خوانی